آویسای کلاس اولی

سلام دوستای خوبم قلب

چقدر خوشحال شدم که باز هم بهم سرزدینخیال باطل

فکر نمیکردم دیگه کسی سراغ وبلاگ متروکه ما بیادنیشخند

 

بریم سراغ پارت دوم کلاس اولی شدن من

معلم کلاس اول من خانم ستوده بودند که فوق العاده مهربون و دوست داشتنی بودن و همیشه تو ذهن و قلب من میموننقلب

روز اول مهر مامان منو برد آتلیه و چندتا عکس یادگاری با لباس و کیف مدرسه ازم گرفت.مژه

 

 

اینم یه خنده ی بی دندون!!نیشخند

 

 

 

وقتی که ما نوشتن کلمه آب رو یادگرفتیم توی مدرسه برامون جشن آب گرفتنتشویق

 

اینم عکس های یادگاری جشن آبخیال باطل

 

 

همه کلاس اولی ها من کووووووو؟؟؟ابرو

 

 

از راست: نازنین ؛ رها ؛ مهرانه ؛ آویسا ؛فاطمه زهرا ؛ حسنا ؛ مائده

 

دستکش ها رو مامانم تازه برام خریده بود و از ذوقم دوست داشتم همش تو دستم باشهنیشخند

 

 

اینم عکسی که به هممون هدیه دادن توی آتلیه مامانی گرفتیم عکس روزبان

 

 

بعدش یه روز آقای مصطفی رحماندوست رو از طرف مدرسه ما دعوت کردن توی شهرمون و ما با کلی ذوق و شوق شعر انار رو براشون خوندیمگاوچران

علی رغم میل مامانی چون آقای رحماندوست برای رسیدن به فرودگاه عجله داشتن نشد که باهاشون عکس بگیریمناراحت

 

 

مناسبت بعدی تولد من بود توی آذرماهاز خود راضی

من هفت ساله شدمتشویق

مامان منو غافلگیر کرد و با کیک و برف شادی و با آوش اومدن سرکلاسمون و من حسسسسابی ذوق زده شدم.خیال باطل

 

 

 

 

 

هر موقع مامان میومد مدرسه فقط با تعریف و تمجید مواجه میشداز خود راضی

هم مدیر مدرسه از اخلاق و انضباطم راضی بودن تشویق

و هم اینکه خانم ستوده از هوش و زرنگی من میگفتن و اینکه من خیلی مسئولیت پذیر هستم و توی کلاس حتی به خانوممون کمک میدادمگاوچران

خلاصه مامان که میومد مدرسه قند تو دلش آب میشد و میرفت خونه!!گاوچران

[ ۱۳٩٥/٤/۱٧ ] [ ٥:٥٦ ‎ق.ظ ] [ مامان پاتمه ]

بعد از مدت ها برگشتیم!

سلام

چقدر خاک نشسته رو در و دیوار

چقدر دلمون تنگ شده بودااااااا

همش تقصیر پرشین بلاگه یه مدت اینجا باز نمیشد!!! مطالب تو مدیریت بودا ولی وبلاگ باز نمیشد اینجوری شد که باعث شد همون آپهای چند ماه در میون هم از سر مامان بیفته!!

دیگه این اپلیکیشن های جدیدم که روزگار برامون نزاشتن

تلگرام و اینستا و اینا!!! ولی الان بعد از این همه مدت مامان باز به این نتیجه رسیده که هیچچچچچی وبلاگ نویسی نمیشه

پرشین تو رو خداااااا وبلاگ آوشی رو هم برگردون

 

خب هالا که انقدر وقته ننوشتیم یهویی نمیشه همه رو نوشت پس فعلا یه پارت مینویسیم اونم یه اتفاق خیلییییییییییییی مهم تو زندگی منهخیال باطل

 

کلاس اولی شدم! با هزااااااااااار ذوق و شوق رفتم مدرسهمژه

وای که چه کیفی داشت

مامانمم خیلی ذوق داشت 

چندتا عکس میزارم از جشن روز شکوفه ها 

 

 

 

مهرانه و من و نازنین

 

 

 

 

من و مهرانه توی کلاسمون 

 

 

من و مهرانه و رها

 

 

 

من و مهرانه توی حیاط

 

مامان میگه: الهی قربون ذوق کردنت و اون برق چشمات برم

 

 

شروع مدارس مقارن بود با عید غدیر اینم دکور قشنگ مدرسه برای عید غدیر

 

 

 

 

خب این فعلا از شروع مدارس

کاش مامان سر حرفش بمونه و بیاد تند تند بنویسه ازین یک سالی که من رفتم مدرسه و الان دیگه باسواد شدمHappy Dance 

[ ۱۳٩٥/٤/٩ ] [ ٩:٤٧ ‎ب.ظ ] [ مامان پاتمه ]