Lilypie Fourth Birthday tickersآویسا کوچولو

آویسا کوچولو

دلبرم دلبر....

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۸ ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام.بغل

امیدوارم حال همه دوستان خوب باشه. قلب

هر چقدر بزرگتر میشم احساسات ،  عواطف و علایق من بیشتر شکل میگیرن و این احساسات این روزها به شدت هر چه تمامتر دخترونه و لطیف هستند! خیال باطل

شدیدا رویایی شدم و وقتی حواسم نیست و واسه خودم دارم راه میرم هر کی منو ببینه فکر میکنه دارم روی ابرها قدم میذارم! از بس احساسی و لطیف و اکثرا روی پنجه پا با ناز و عشوه راه میرم!! خیال باطل

به شدت به کارتون علاقمند شدم البته از هر نوع کارتونی که ذره ای خشونت توش باشه بیزارم!سبزو میگم اینو دوست ندارم این کارتون آدم بد توش هست قهریا مثلا میگم این خیلی پسرونه است!قهر

از کلمه عاااااشق چیزی  هستم این روز ها زیاد استفاده میکنم!! قلب(عااااااااشق با همین کشداری!!نیشخند) مثلا میگم من عااااااشق سیب هستم!قلب

عااااااااشقنیشخند کارتون هایی مثل باربی، توت فرنگی کوچولو، سفید برفی و این اواخر دیو و دلبر شدم.زبان

و یه نکته جالب اینه که از هر شخصیتی خوشم بیاد سریعا اسمم رو عوض میکنم و من میشم اون شخصیت! زبان

اوایل اسمم حنا بود، بعدها توت فرنگی شدم و گاهی میگم من مینی ماوس هستم و یه مدته که شدم دلبر! از خود راضی

و این آخری رو مامان دوست داره و میگه واقعا دلبرک من هستی!بغل

خوب بریم سراغ شیرین زبونی:

چند روز پیش از مامان پرسیدم: مامان چرا مامان جون پیر شدن؟سوال

مامان گفت: خوب دیگه عزیزم زندگی این جوریه! بچه ها بزرگ میشن و بزرگتر ها پیر میشن! لبخند

چند روز بعد مامانم اومد دم اتاقم و گفت آویسا چرا انقدر اتاقت نامرتبه؟منتظر

و من با  نازک کردن پشت چشم گفتم: خوب دیگه مامان زندگی اینجوریه! گاهی اتاق آدم مرتبه و گاهی هم نامرتب!!!از خود راضی

 

اینم چند تا عکس از یه گردش کوچولو توی پارک:چشمک

 

تلاش برای چرخوندن چرف و فلق!!! (چرخ و فلک)زبان

 

 

مامانی ازم خیلی راضیه!!از خود راضی به خاطر اینکه خیلی به فکرشم و هواشو دارم.از خود راضی کیفشو از روی زمین بر میدارم میدم دستش میگم مامان دولا نشو اذیت میشی!قلب

اتاقم رو خودم مرتب میکنم فقط از مامان میخوام روی تختم دراز بکشه و راهنماییم کنه! مرتب میکنم مثل دسته گل!تشویق

وقتی برای بازی کردن با کامپیوتر برام ساعت کوک میکنه تا صدای زنگ رو میشنوم بی چون و چرا از اتاق میدوم بیرون. تشویق

همین که وقت کارتون دیدنم تموم میشه فورا بدون بحث تلوزیون رو خاموش میکنم.از خود راضی (البته با استثنای خونه مامان جون که زیاد کارتون نگاه میکنم!زبان)

همین چنر روز پیش به مامان گفتم مامان عرقبه ساعت رفت بالا و منم تلوزیون رو خاموش کردماز خود راضی

شاید واسه همین چیزاست که این روزها مامان وقتی به من نگاه میکنه زیاد میگه خدا رو شکرقلب

 

خیال باطلخدایا شکرتخیال باطل

 

قصه دستهای من و مامان

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٢۳ ساعت ٦:٠۸ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام دوستای مهربونم.

تو این مدت که مامانی دلش چاق شده من یه چیزی فهمیدم! عینک

دیدین از همون روز اولی که یه خانوم میفهمه داره مادر میشه و نی نی توی دلش داره بی اختیار همیشه دستش رو روی شکمش میذاره؟از خود راضی

وقتی میترسه نگران..... وقتی خوشحالهمژه ..... وقتی غمگینهناراحت ..... وقتی میخنده!خنده خلاصه توی تموم لحظه هاش دستش رو میذاره روی شکمش!خیال باطل

شاید این اولین بار باشه که نی نی میفهمه دو تا دست مهربون هست که قراره همیشه و همه جا، توی هر حس و حالی ازش حمایت کنه.خیال باطل

و وقتی نی نی دنیا میاد، تازه میفهمه چقدر به وجود این دو تا دست مهربون احتیاج داره.قلب

 

دستای مامان ها همیشه حامی ما بچه ها بودن. کاری هم به سن نداره! بزرگ هم که میشیم حتی وقتی خودمون هم مامان و یا بابا میشیم باز هم همیشه دو تا دست مهربون مواظب ماست.قلب

 

امروز روز مادره. روز دلهای پاک، قلب های همیشه نگران و روز دست های گرم و پشتیبان.قلب

دست های کوچولوی منم امروز به کار افتادن! تموم گل سر هامو توی دستم جمع کردم و رفتم پیش مامان بهش گفتم مامان این دسته گل رو برای تو آوردم روزت مبارک.قلب

 

و خدا میدونه چقدر این هدیه به دل مامانم چسبید و چقدر خستگی از تنش در رفت و چقدر دست های کوچولوی من رو بوسه بارون کرد.قلب

البته بعدش بابایی بهم کمک کرد تا یه گل واقعی هم به مامان هدیه بدم!از خود راضی

 

روز همه شما مامان های مهربون مبارک.بغل

روز مامان بزرگ قلب(مامان بابایی) مامان جون شیرینقلب (مامان مامانی) و مامان پاتمه ی منم مبارک.بغلقلب



یک متر آویسا!!!

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/۱٦ ساعت ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام دوستای مهربونمقلب اول تشکر بابت تبریک سالگرد وبلاگ و تعریفاتی که از قالب شدبغل مرسییییییییییماچ

و اما الان یک عدد آویسای 41 ماهه یک متری و 16 کیلویی با شما صبحت میکنه!از خود راضی بعد از مدت های بسیار زیاد! نیشخندیه سر رفتیم مرکز بهداشت و بعد از اینکه کلی بهمون غر زدن که چرا دیر به دیر میایننگران (بین خودمون بمونه که الان هم برای به گردش افتادن پرونده واسه واکسن های نی نی رفتیم!زبان)  من رو وزن کردن و قدم رو اندازه گرفتن! هر چند توی خونه هم ما همیشه قد و وزن رو خودمون اندازه میگیریم!از خود راضی ولی الان که قدم سه رقمی شده خیلی احساس ابهت بهم دست داده!از خود راضی (مامان میگه از دوستایی هم سن و سالت بپرس ببین قدت کوتاه نیست؟؟متفکر) البته من شربت زینک میخورم تا قدم بلند بشه ولی خوب مامانیه و همیشه نگرانه دیگه!! چشمک

خوب از احوالات آویسای یک متری بخوایم بگیم حرف زیاده! نیشخند

بریم عکس ها رو ببینیم و حرف بزنیم! از خود راضی

دیروز مامان واسه 41 ماهگیم کیک پخت (با 4 روز تاخیر!!) و چون هوا خیلی خوب بود رفتیم پارک و اونجا بعد از بازی و بدو بدو کیک خوردیم. خوشمزهجای شما خالی.قلب

 

دارم برای یه شیطنت جدید برنامه ریزی میکنم:متفکر

 

تک چرخ رو حال کنید!!عینک

 

یه خبر جدید دیگه هم اینه که به یُمن خونه نشین شدن مامان و سر کار نرفتنش الان من به سِمَت تیچر سرخونه قبولش کردم و توی خونه واسم کلاس زبان میذاره.نیشخند به شدت به کلاسم علاقه مند هستم و خیلی عالی یاد میگیرم و شدید هم توی جو قرار میگیرم و تو مدتی که کلاس داریم دیگه نمیگم مامان و ایشون رو تیچر صدا میکنم! از خود راضی

 

بقیه اوقات روز هم با مهارت زیادی برای خودم ایجاد سرگرمی میکنم! گاوچرانبا عروسک هام حرف میزنم و بازی میکنم. انقدر تو حرف زدن با عروسک ها و اسباب بازی هام مهارت دارم که حتی گاهی یک ساعتی با مداد رنگی هام حرف میزنم! خیال باطلتو عالم خیالم به همشون جون میدم و کلی با خانوم صورتی! آقای بنفش و یا آبی کوچولو بازی میکنم! گاهی هم آثار این مدلی باهاشون میسازم! عینک (مامان بهم یاد داده)

 

خوب یه کم از نی نی براتون بگم! خیال باطلمامان دلش حسابی چاق شده ولی هر بار که میگم چرا نی نی نمیاد مامان میگه تابستون وقتی هوا گرم شد دنیا میادخمیازه و منم که فکر کردم لابد به خاطر گرمی هوا قراره اون موقع بیاد اصرار دارم که بریم نی نی رو از دلت درش بیاریم لباس گرم بهش میپوشونیم تا سردش نشه!خیال باطل

چند روز پیش به مامان گفتم مامان بیا این گل حَج مرده شده بهش آب بده!لبخند نمیدونم چرا مامان نیم ساعت به این کلمه میخندید! متفکرفکر کنم باید میگفتم پَج مرده!خجالت

اینم یه مدرک از کمک های زیادی که این روزها به مامان میکنم!از خود راضی (البته دیگه بهم اجازه نمیده ظرف بشورم! میگه پوست دستت خراب میشه!خمیازه)

 

توی ادامه مطلب یه خاطره است که مامان دلش نمیخواست یادش بره ولی چون مطلب طولانی بود اونجا میذاریم دوست داشتین بخونین.ماچ

 


ادامه مطلب

3 سال میگذرد .... !

نوشته شده در ۱۳٩۱/٢/٦ ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام قلب

فردا هفتم اردیبهشت ماهه. و درست 3 سال از اولین پستی که توی این وبلاگ نوشتیم میگذره! خیال باطل

3 ساله که اتفاقات خوب و بد زندگیم رو اینجا ثبت کردم گاهی اوقات وقتی مامان آرشو وبلاگ رو مرور میکنه زمان از دستش خارج میشه! خیال باطلدوست داره ساعت ها بشینه و لحظه لحظه خاطرات بزرگ شدن من رو دوباره مرور کنه! و لذت ببره. خیال باطل

فرقی نداره چه جوری! توی بلاگفا یا اینجا یا هر جای دیگه! گاهی پررنگ و گاهی کمرنگ! مهم اینه که بودیم و نوشتیم. از خود راضیوبلاگ من تبدیل شده به یه جای مهم و دوست داشتنی واسه مامان که هیچ وقت خیال حذف کردن یا حتی رها کردنش به ذهنش خطور نکرده.بازنده

وبلاگ من شده وسیله ارتباط با خیلی ها. خیلی خیلی دوستای خوب و صمیمی اینجا داریم. قلباز همه شما ممنونم.قلب ممنونم که ما رو میخونید و ممنونم که با نظرات قشنگتون خوشحال و دلگرممون میکنید. قلبماچ

این وبلاگ حتی وسیله ارتباط با خیلی از اعضای فامیل شده! از خود راضیخیلی ها که ما کمتر اونها رو میبینیم ولی من رو به خوبی میشناسن!نیشخند از همه دوست ها و فامیل های خوبمون هم که اینجا هستند ولی خاموشند تشکر میکنیم. قلب

آرشیو وبلاگ پر از خاطره های زیبا و خوندنیه. برای تجدید خاطره چند تا عکس قدیمی رو اینجا میذارم.عینک

نگاه کنین چقدر کوشولو بودم!قلبخیال باطل

 

بعد از این عکس چند روز مریض شده بودم!!!نگران

 

عکس پایین خونه داج علی ایناس.خیال باطل یادمه منو برده بودن دکتر واسه اینکه شب نمیخوابم!!!خنده

 

به مناسبت 3 ساله شدن اینجا مامان این قالب جدید رو واسم درست کرده.زبان ولی چون دلش خیلی چاق شده نیشخندنمیتونه زیاد بشینه جلوی کامپوتر و واسه همین شاید زیاد جالب نباشه! چشمک

خیلی دوستون دارم بغلماچ

آویسا و باباش!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٢٩ ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

یه سلام شاده شادهوراهورا

آخرین روزها فروردین واسه من و مامان همیشه قشنگهخیال باطل

 

 

هوراآخه تولد بابا حمید جونههورا

امروز من و مامان بابایی رو با یه جشن کوچولوی سه نفره .... ببخشید چهار نفره! زبانسورپرایز کردیم.تشویق

بابایی فکر کرده بود من و مامان تولدش رو یادمون رفته!! ولی از سر کار که اومد غافلگیر شد. آخه مگه میشه روز به این مهمی از خاطرمون بره؟بازنده

این کیک تولد که هنر دست مامانه!نیشخند بهش نخندین طفلکی تازه کاره! زبانمنم کلللی کمک دادماز خود راضی

 

اینجا دارم به بابایی میگم بیا با هم فوت کنیمنیشخند

 

اینجام واسه بریدن کیک کمکش میکنممژه

وقتی بابایی توی خونه است  همش سر به سر من میذاره و با هم بازی و جیغ و داد و گاهی هم دعوا راه میندازیم!! قلبو وقتی هم نیست من همش بهونه اش رو میگیرم!ناراحت

مامان چرا بابا نموند با من صبحانه بخوره؟

مامان چرا بابایی میره سر کار؟ کاش نمیرفت!

مامان دلم برای بابا تنگ شده پس کی میاد؟ بهش زنگ بزن باهاش صبحت کنم! 

و وقتی هم غذا میخوریم حتما این سوال رو میپرسم: تو قالبنه دیگه غذا هست؟

 - واسه چی بازم میخوای؟سوال

- نه واسه بابام گذاشتی؟؟از خود راضی

خلاصه که من و باباییم دنیایی داریم! بغلکه مامانی گاهی حسودیش میشه!آخ

 

ماچبغلبابایی جونم تولدت مبارکبغلماچ

بوی بهار

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٩ ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام دوستای خوبم. بابت تبریک های قشنگ سال نو باز هم از همه شما ممنونم.بغلقلب

همونطور که گفتم اینجا زیاد خبری از بهار نبود! و هوا به شدت سرد بود! و این وسط بیشتر از همه به مامانی سخت گذشت نگرانچون به شدت سرماییه و من و بابا مثل اون نیستیم!! نیشخند

الان ولی چند روزه که هوا بهتر شده یواش یواش بوی بهار داره به مشاممون میرسهبغل و این وسط من خیلی خوشحالم چون مدتهاست هر چقدر از توی ماشین چشمم به پارک میافته با حسرت میگم وقتی هوا گرم شد منو بیارین پارک!!افسوس

دیروز عصر با مامان و بابا رفتیم پارک هورااون ها از قدم زدن توی هوای بهاری لذت بردندخیال باطل و من هم از سه چرخه سواری.گاوچران

 

اینم چند تا عکس خوشگل:از خود راضی

 

 

 

 

راستی بعد از مدت ها دوباره برام یه جدول کارهای خوب به دیوار زدند نیشخندکه توی تعطیلات عید پر از استیکر شداز خود راضی و چند روز پیش مامان و بابا برام جایزه اش رو خریدن که یه تخت عروسکی هستش و من به شدت عاشقشم! تشویق

 

 

به یه مکالمه بین من و مامان دقت کنین:

مکان: داخل ماشین در حال حرکت

زمان: شب 4 فروردین

-مامان چرا همه جای خیابون ها رو چلاغوری کردن؟؟؟سوال

مامان: خنده چراغونی کردند چون عیده!

الان عیده؟

الان تعطیلات عیده.

بعدا که تعطیلات عید تموم شد میگیم بازیات عیده؟؟

بازیات......  متضاد ..... تعطیلات!! تعجبقهقهه خجالت

آغاز یک سال جدید

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/۱٤ ساعت ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام به همه دوست جونای گل و گلابم. حالتون خوبه؟قلب

تعطیلات نوروز 91 هم زودتر از چیزی که فکرش رو میکردیم گذشت و دوباره روند عادی زندگی شروع شد.چشم

امیدوارم تعطیلات خوبی رو گذرونده باشین و حسسسابی بهتون خوش گذشته باشه.بغل

امسال بهار اینجا خیلی بهار نبود!‌یعنی اینکه هوا واقعا سرد بود و آدم حس میکرد وسط چله زمستونه!! استرس

چند روز اول عید هم که طبق معمول هر سال ما به مهمونی رفتن و پذیرایی از مهمونامون مشغول بودیم که البته به مذاق من بسیار خوش اومده بود نیشخندو تا از یه خونه میومدیم بیرون میگفتم بریم یه جای دیگه مهمونی!! نیشخندیا وقتی مهمونی میرفت از خونمون فورا میپرسیدم الان دیگه کی میاد خونمون!خیال باطل

و روز دوم عید هم به حرف مامان و بابا گوش نکردم وقت تماموقت تمامو زیادی گز و شیرینی خوردم!نیشخند واسه همین شبش دلم شدید درد گرفت گریهو آخر سر هم گلاب به روتون حالم بد شدسبز.........خجالت تا بالاخره خوابم برد!  خواب

ولی خوب در کل .....از خود راضی

دخملی بودم نمونه و تحسین برانگیز! همه دوستم داشتن و کلی خاطرخواه داشتم!‌ خیال باطلکلی هم اجتماعی شده بودم و واسه همه شعر میخوندم! عینک

بریم سراغ عکس های عید.هورا البته قبلش باید یه مقدار توضیح بدم! امسال عکس هامون زیاد مثل قبل متنوع نیست! واسه اینکه من بازیگوش تر از قبل بودم و وقتی میرفتیم مهمونی میخواستم بازی کنم و حوصله عکس نداشتم مامان خانوم هم لطف کرد و دوربین به دست مسئول عذاب بنده نشد!! اوهو توضیح بعدی هم اینکه معمولا تو پست بعد از تعطیلات عکس از مامان و بابا داشتیم ولی امسال نداریم! ناراحتتنها دلیلشم اینه که عکس خوشگلی گرفته نشده!!ناراحت

 

خوب این عکس هفت سین که مامان برام درست کرد و من حسابی براش ذوق کردم!زبان

 

 

این چند تا عکس رو هم یه روز عصر که من و مامان حوصله مون سر رفته بود گرفتیم!!عینک

 

 

 


اینم عکس گوشباره های جدیدم که شلک آدم برفیه و هر کس رو میبینم اول گوشباره هام رو نشون میدم!!نیشخند

 توی تعطیلات عید اتفاق خوب دیگه ای که برامون افتاد این بود که یکی از دوستای خوب وبلاگیمون اومدن شهر ما. خیال باطلخاله فهیمه و پرهامقلب جون با هم یه جایی توی شهر قرار گذاشتیم متاسفانه پرهام جون توی راه خوابش برده بود و حسابی تو ذوق من خورددل شکسته و واسه همینم کلی نق نق کردم و مامان رو خجالت دادم! خجالتولی مامان با دیدن خاله فهیمه کلی ذوق زده شد.خیال باطل و بابایی هم حسابی با بابایی پرهام دوست شدمژههر چند متاسفانه اونها دعوتمون رو قبول نکردن و باید میرفتند ناراحتو ما از اینکه نتونستیم توی خونه ازشون پذیرایی کنیم خیلی ناراحت شدیمناراحت ولی باز هم دیدن دوستای خوبمون خیلی کیف دادقلب

روز 11 فروردین که من 40 ماهه شدم از صبح تا شب یکریز باد و بارون اومد آخو مامان و بابا نتونستند نقشه هاشون که بردن من به پارک و گردش بود عملی کنن! دل شکسته

ولی به جاش 12 و 13 فروردین از صبح رفتیم گردش و کلی خوش گذروندیم. عینکامسال هر دو روز رو با خانواده بابایی رفتیم گردش.

از روز 12 فروردین عکسی نداریم .ناراحت 13 به در رفتیم تو باغ عمه زهرا  اینم عکس های روز 13 به درمژه

بابا قلببرام بساط خاک بازی راه انداخت و خودش هم کلی باهام بازی کرداز خود راضی

اینم آویسا کابوی نیشخند

 بای بایماچ

 

یه سلام کوشولو!

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱/٦ ساعت ۱٠:٠٠ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلامم قلب

یه سلام نو و تازه توی یه سال جدید.از خود راضی

خوش میگذره؟ سال خوبی رو شروع کردین؟ به ما که داره خوشش میگذرهخیال باطل ولی خیییلی زوددد میگذره ها!!! نگران

 

اومدم فقط یه تاریخ خوشگل رو اینجا ثبت کنم و برم!!عینک

 


هوراامروز من 3 سال و 3 ماه و 3 هفته و 3 روزه شدم!هورا

گاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچرانگاوچران

 


برای همتون دعا میکنم تا  3333 تا آرزوی خوشگلتون برآورده بشه!از خود راضی

خداحافظ 1390

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٩ ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام دوستای خوبم.قلب

تا چند ساعت دیگه سال 1390 تموم میشه و وارد یه سال جدید میشیم.خیال باطل

1390 یه سال پر از خاطره بود.خیال باطل اتفاقای خوب و بد زیادی برای همه ما توی این سال رخ داد و حالا با همه خوبی ها و بدی هاش داره میره که برای همه خاطره بشه.خیال باطل سال 90 برای ما خیلی بد شروع شد! ناراحتمامان میگه شاید 90 تنها سالی بوده که براش با چشم گریون تحویل شده! گریهو اگه یادتون باشه دلیلشم حادثه برای علی بود که خدا رو هزار مرتبه شکر به خیر گذشت. اوه

برای ما درسته که با اشک شروع شد ولی در کل سال زیبا و خوبی بود. لبخندمهمترین اتفاق این سال برامون این بود که فهمیدیم داریم 4 نفر میشیم. قلبداداش کوچولوی من هدیه زیبایی بود که تو این سال خدا به ما داد بغلو الان آرزو میکنیم که به سلامت پاشو بذاره توی دنیا و خونه کوچیک ما رو بیشتر از همیشه سرشار از شادی بکنه.بغل

و البته اتفاق بد این سال هم رفتن عموی بابایی از بین ما بود. ناراحتکه حتما توی عید ما عدم حضورشون رو بیشتر حس میکنیم گریهو امیدواریم که روحشون قرین رحمت باشه.

برای من، سالی که گذشت سالی پر از رشد بود. گاوچرانرشد فکری و رشد جسمی. از خود راضیخیلی چیزها که سال گذشته برام نامفهوم بود الان برام معنا گرفته. امیدوارم توی سال 91 من و همه دوست های کوچولوم بیشتر یاد بگیریم و تواناتر بشیم.مژه

آخرای ساله و ما یه عالمه دعا و آرزوی خوب برای همه دوستامون داریم. فرشته

اول از همه برای همه مریض ها آرزوی شفا داریم. لبخند

خدایا تن سالمی که به ما دادی نعمتیه که هر جور شکر بگیم باز هم کم گفتیم.

بعدش هم برای همه شما یه سال خوب با برآورده شدن همه آرزوهای خوبتون رو آرزو میکنیم.قلب

در حال حاضر من توی خواب ناز هستم! آخه امروز صبح خیلی زود بیدار شدم. خجالت

 

یک سال گذشت و خیلی از ما ها توی خواب بودیم! خوابانشاالله سال 91 سال بیداری همه ما باشه! عینک

 

پی نبشت: مامان امسال با همه بی حالی هاش!!نیشخند کلی همت کرد ابروو برای سال 91 خودش برام تقویم طراحی کرد. تشویق(سالهای گذشته توی عکس پرینت سفارش میدادیمزبان) عکس های تقویم توی ادامه مطلب هستش


ادامه مطلب

یه عالمه حرف و عکس

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٢/٢٥ ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام دوستای خوب من

چه کار میکنین با روزهای آخر سال؟ من که حسابی منتظر عید و هفت سین هستم!

راستی چه خبر از چهارشنبه سوری؟ ما امسال جایی نرفتیم. چراشو من نمیدونم از خود مامان و بابا بپرسین!!

چند روز پیش با مامان رفتم آرایشگاه! نظرتون چیه من موهامو این مدلی کنم؟؟

یه مدت بود دلم خیلی گوشباره میخواست! هر موقع از مامان میخواستم میگفت باید گوش هات سوراخ باشه و منم از خیرش میگذشتم ولی حدود یک هفته ای بود حاضر شده بودم گوشهامو سوراخ کنم تا اینکه بالاخره بعد از کلی سبک و سنگین کردن!‌مامان و بابا راضی شدن منو ببرن و گوشهامو سوراخ کنن.

توی مطب یه ذره گریه کردم ولی فورا ساکت شدم و حالا خیلی خوشحال و راضی هستم!

مامان هم استرس رو کنار گذاشته و با خوشحالی من خوشحاله!

 

دیشب عروسی پسر عموی مامان دعوت بودیم  چند روزی بود کارت دعوت عروسی رو پیش خودم نگه داشته بودم و همش میگفتم پس کی میریم عروسی؟!!

قبل از اینکه بریم تو خونه مامان چند تایی عکس ازم گرفت

 

 

 

 

 

 

عروسی خیلی بهم خوش گذشت بر خلاف همیشه خجالت رو کنار گذاشته بودمو جای شما خالی از اول تا آخر مجلس روی سن در حال رقص بودم شاباش هم گرفتم. کلی هم نقل مجلس شده بودم و خیلی ها از مامان اجازه میگرفتن تا از من عکس بگیرن!‌ 

همین جا باید از یه دوست کوچولوی خوب به اسم مهسا معذرت خواهی کنم. این دوست خوبم از خواننده های وبلاگ هستش و دیشب منو توی عروسی بغل کرد ولی متاسفانه بدخلقی کردم و گریه افتادم! مهسا جون منونم که وبلاگم رو میخونی معذرت میخوام عزیزم.

 

خلاصه که خیلی خوب بود و آخر شب هر چی مامان میگفت بیا بریم میگفتم نه ببین هنوز دارن آهنگ میزنند باید برقصم!

برای عمو حسین و خاله فائزه زندگی قشنگی رو آرزو میکنیم.

اینم عکس من و زهرا توی عروسی.


سعی میکنیم تا قبل از سال جدید یه پست دیگه بذاریم انشاالله 

فعلا خداحافظ