Daisypath Happy Birthday tickersآویسا کوچولو

آویسا کوچولو

خاطرات بیات شده!!!

سلااااااااااااااااااااااااام

وای چقدر سخته انقدر از وبلاگ و دوستای گلمون دور باشیم!نگران انقدره دلمون برای همه شما تنگ شده که نگو.قلب

حال ما خدا رو شکر خوبه و هممون سلامت هستیم. از خود راضیفقط این مدت یه مقدار به دلیل وضعیت جسمانی مامان نمیومدیم نت و یه اتفاق بد هم افتاد. ناراحتاونم اینکه عموی مهربون بابایی فوت کردند.ناراحت به بابای گلم تسلیت میگیم. متاسفانه من و عموی بابایی عکس با هم نداریم که اینجا بذاریم ولی از همه شما میخوایم برای شادی روحشون دعا کنید.لبخند

 

و اما ما هر چقدر صبر کردیم تو شهر ما برف نیومد که نیومد آخ هر بار که من توی تلوزیون برف میدیدم با امیدواری میگفتم انشاالله اینجا هم برف میاد یا دستای کوچولوم رو میگرفتم بالا و میگفتم خدایا اینجا هم برف بیاد! ولی برف نیومد که نیومد!! دل شکستهاین شد که یک روز ما رفتیم پیش برف ها و یک روز سردددد ولی شاد برای من ایجاد شد. حسابی برف بازی کردمقلب (البته فقط با بابایی و مامان اصلا توی برف نیومد!زبان)

اینم عکس های روز برفی از خود راضی(با تشکر از دایی حیدر جون. مامان با بی حواسی دوربین رو بدون شارژ آورده بود و دایی جونقلب لطف کرد و از من عکسهای خوشگل گرفت)

 

 

 

این عکس پایین  رو مامان گرفته ازم!زبان

لپ هام دقیقا مثل هلو سرخ شده بود و دندونای هر بیننده ای برای گاز گازی کردن من تحریک میشدنیشخند

اینم عکس اولین اثر هنری من با خمیر! خجالتخودم میگم آدم برفیه!! زبانشمام بگین آره آدم برفیه!ساکت

راستی حال مامان و نی نی خوبه. قلبما هنوز نمیدونیم نی نی دختره یا پسر. من همچنان اسم دخترونه انتخاب میکنم.خیال باطل دیگه نمیگم اسمش نکیساست! اسم جدید که برای نی نی انتخاب کردم نفس هستش.قلب(اسم های قشنگی انتخاب میکنم ها نه؟چشمک)

اول که همش اصرار داشتم نی نی باید دختر بشه ولی مامان خیلی باهام صحبت کرد و چند تا کتاب برام خوند تا راضی شدم و میگم اگه پسر بشه هم دوستش دارم فرشتهولی باید همه وسایلش رو آبی بخریم!از خود راضی

 

انشالا که دیگه غیبتمون انقدر طولانی نشه. فعلا خداحافظماچ


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()

تولد نوزاد جدید

سلام

گفته بودم که دایی حسین جونم و مهرناز خانم منتظر اومدن یه نی نی ناز هستند.از خود راضی

روز 24 دیماه اون نی نی خوشگل به دنیا اومد. یه آقا پسر خیلی نازنازی به اسم آرسام. وای که چقدر من ذوق کردم و هر روز از مامان سراغشو میگیرمقلب

دیروز به اتفاق بقیه دایی ها و خاله و مامان جون اینا همه رفتیم خونه دایی حسین.

اینم عکس من و آرسام فسقلیقلب

اینم آرسام کوچولوی اخموی ماماچ

 

 

تولد این گل کوچولو رو به دایی حسین و مهرناز خانم خیلی تبریک میگیم و میدونیم که حضورش زندگیشون رو صد برابر زیباتر میکنه. انشالا که همیشه سالم و سرحال باشه.ماچ

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

خوب بریم سراغ آویسا! عینک

چند روز پیش مامان در پی خوندن وبلاگ چند تا از دوستان به این نتیجه رسید که مدتیه کمتر به فکر منه! افسوسکمتر باهام بازی میکنه و چیزی بهم یاد میده خلاصه خیلی احساس گناه کرد ناراحتو سریع رفت رنگ انگشتی هامو پیدا کرد آورد و دست به کار شد! منم اول خیلی ذوق کردم ولی از اینکه مامان هی رنگ ها رو به دستام میمالید بدم میومد مواظب بودم یه ذره رنگ به لباسم نرسه! نگراناز مامان اصرار که عزیزم اشکال نداره دست و لباست رنگی بشه!! و از من انکار!!منتظر

خلاصه وقتی مامان دید من اصلا به رنگ انگشتی حال نمیکنم با بابایی مشورت کرد و برام آبرنگ خریدند اینجوری خیلی بهتره و من از نقاشی با قلم مو خیلی خوشم میاد. قلبالبته بیشتر دوست دارم مامان کنارم بشینه و خودش برام نقاشی بکشه!خیال باطل

طی تلاشهای مامان من بالاخره به برنامه کودک تلوزیون علاقه مند شدم! تشویققبلا حاضر نبودم نیم نگاهی به خاله شادونه بندازم و میگفتم اصلا ازش خوشم نمیاد نیشخندهمش دوست داشتم کارتون ببینم و مخصوصا روم به دیفال!!! نیشخنداز کارتون های ماهواره خوشم میومد! نیشخند( نچ نچ نچ نچ به این میگن تهاجم فرهنگی!!!چشمک) خلاصه مامان الان تونسته این عادت رو از سر من بندازه و منو به خاله شادونه و خاله سارا علاقه مند کرده. تشویقالبته برای این کار یه مدت مجبور بود خودش هم با من بشینه و نگاه کنه. بگذریم که فکر میکنه خداییش برنامه ها خیلی لوس هستند نگرانولی اعتقاد داره این جوری اگه سودی نداره انشالا ضرر هم نداره!اوه

و البته هنوز هم یکی از علاقه مندی های من برنامه های حیات وحش هستش و در راستای کفری کردن مامان!! شیطانعلاقه شدیدی به برنامه دکتر مایک دارم!!! تعجبکه مامان معتقده چندش آورترین برنامه ایه که تا حالا دیده!نیشخند

 

راستی یه چیز دیگه، این روزا حتما هر روز جلوی مامان میشینم و میگم میخوام با نکیسا حرف بزنم!خیال باطل آخه مامان بهم گفته اون صدامو میشنوه. انقدر با عشق باهاش حرف میزنم که نگوووو.قلب دارم برای اومدنش لحظه شماری میکنم.خیال باطل

 

ببخشید اگه این روزا مامان خیلی کم میاد نت و به شما کمتر سر میزنه! آخه این اواخر تا میشینه جلوی کامپیوتر سرش درد میگیرهآخ و خلاصه فعلا تو ترکه!! ناراحتالبته خیلی براش سخته!افسوس


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()

دَدَرنامه 4 (کیش)

سلام دوستای گل و گلاب خودمقلب

ممنونم که تو نبودمون انقدر بهمون لطف داشتینبغلماچ

ما یه سفر کوتاه 3 روزه به کیش داشتیم و برگشتیم خونه.

بریم سراغ دَدَرنامه.از خود راضی

شنبه 10 دی ساعت 8 و نیم شب مابه همراه مامان جون شیرین قلبو باباحاجی قلب از اصفهان پرواز داشتیم و چون اولین سفر هوایی من بود خیلی خیلی هیجان داشتم.خیال باطل

توی هواپیما اصلا اذیت نکردم و مثل یه خانم نشسته بودم فقط آخرای سفر گوشام گرفته بود و من که تا حالا با این مورد برخورد نکرده بودم داد میزدم و میگفتم مامان چرا صدام نمیاد؟هیپنوتیزم

مامان سعی می کرد به من بفهمونه گوش هام گرفته که صدای خودم رو نمیشنوم آخولی من فکر میکردم بقیه هم صدای منو نمیشنون نیشخندو برای همین با جیغ و داد حرف میزدم و موجب خنده همه مسافرا شدم!خجالت

وقتی رسیدیم کیش از فرط خستگی دیگه حال هیچ کاری نداشتیم به جز لالا!خواب

صبح روز بعد صبحانه رو خوردیم و توی یه هوای عالی رفتیم پیاده روی تا کنار دریا. عینکهوا واقعا عالی بود و دریا واقعا زیبا.خیال باطل

 

 

 

چند ساعتی توی ساحل بودیم و کلی خوش گذروندیم، انقدر من اصرار کردم که بریم کوسه ها (دلفین ها) رو ببینیم که عصر همون روز پارک دلفین رو گذاشتیم توی برنامه و رفتیم اونجا، هورا

 

از همون لحظه اول من فقط میگفتم بریم پیش کوسه ها هیچ از برنامه های حاشیه ای که گذشته بودند خوشم نمیومد! باغ پرندگان همش نق زدم که اینجا بو میادسبز بریم پیش کوسه ها!!! بعدش کلاسیک شو بود که من اصلا خوشم نیومدخمیازه و انقدر نق زدم تا برنامه تموم شد! بعد از اون آکواریوم شو بود ماهی ها تا حدی منو سرگرم کردن و من ذوق زده بودم که یه ماهی شبیه Dory  پیدا کردم!مژه

 

تا بالاخره رسیدیم به برنامه دلفین ها یا به قول من کوسه ها! خیلی خوشم اومد ولی انقدر خسته شدم که آخرای برنامه خوابم برد خوابو واسه همین برای برنامه بعد نموندیم و برگشتیم هتل! نصفه شب هم باز از خواب پریدم و گفتم بریم پیش کوسه ها!!!نیشخند

نیمه اول روز بعد بیشتر توی مراکز خرید بودیم و من مثل یه خانم عاقل و نمونه رفتار کردم! از خود راضییعنی اصلا نق نزدم هر چقدر هم از جلوی اسباب بازی فروشی رد میشدیم اصلا نمیخواستم که برام بخرن! خلاصه که تحسین برانگیز بودم.مژه

عصرش هم رفتیم تور دور جزیره. اول از کاریز کیش دیدن کردیم که من از دویدن توی سالن ها خیلی خوشم اومدگاوچران

 

 

 

بعدش رفتیم پارک درخت سبز

 

 

بعد از اون هم کشتی یونانی  رو دیدیم که البته به دلیل تاخیر آقای راننده ما دیر رسیدیم و غروب کنار کشتی نبودیم منتظرواسه همین نتونستیم عکسی بهتر از این بگیریم

 

 

 

و خلاصه روز دوم هم اینجوری گذشت. روز سوم هم باز رفتیم ساحل ، این بار رفتیم پارک ساحلی مرجان

 

 

مامان خیلی دلش میخواست سوار جت اسکی بشه خیال باطلولی فعلا نمیتونست این کار رو انجام بده چشمکبابا هم واسه اینکه دل مامان نسوزه! تنهایی نرفت! قلب

 

واسه همین به دوچرخه سواری اکتفا کردیم. نیشخندمامان سوار سه چرخه شد و منم توی سبدش سوار کرد و با بابایی کلی لب ساحل تفریح کردیم. هوراخلاصه بعدش هم یه کوچولو دیگه خرید کردیم و عصر هم ساعت 6 و نیم به طرف اصفهان پرواز داشتیم.

 

وقتی رسیدیم اصفهان چنان از سرمای اصفهان شوکه شدیم که نگو! استرسو البته هوای خشک و آلوده اصفهان همون اول سرفه رو برامون به ارمغان داشت ناراحتو کلی دلمون برای هوای کیش تنگ شد.ناراحت

اینم عکس حسن ختام از آویسا در فرودگاه اصفهان.نیشخند

 

و اما دلیل اینکه چرا دیر آپ کردیم و به دوستامون سر نزدیم این بود که سرفه های من توی فرودگاه شروع شد و متاسفانه ادامه پیدا کرد ناراحتچند روزی تب داشتم سرفه میکردم و حسابی حالم بد بود! ناراحتمن که همیشه خوب غذا میخوردم چند روزی به جز یکی دوقاشق سوپ هیچی نمیخوردم و من که همیشه از خواب فراری بودم انقدر بی حال بودم که روزی چند بار خوابم میبرد!گریه

خلاصه دل مامان و بابا رو حسابی کباب کردمگریهگریه تا اینکه امروز بهترم خدا رو شکرگاوچران


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٥ ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()

خداحافظ

سلام دوست جونی هاقلب

چند روزی نیستیم داریم میریم سفراز خود راضی

حلالمون کنیدماچ

انشاالله با دست پر و ددر نامه میایم پیشتونعینک

دوستون داریمبغلماچ

خداحافظبای بای


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٠ ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()

یلدا تموم شد؟

سلام.

دیر اومدیم نه؟نگران یلدا تموم شد؟سوال ای داد بیداد! چرا ما انقدر تنبل شدیم آخه؟ناراحت

شب یلدا ما خونه مامان بزرگ و آقا جون بودیم.قلب همه خانواده بابایی دور هم جمع بودن و امسال 2 تا عضو جدید هم داشتیم. عمو عادل شوهر پریسا دخمل عمه م و خاله آزاده همسر محمد پسر عمه م بودند، که حضورشون رو توی جمع خودمون تبریک میگیم. قلب

کل یلدا واسه من به بازی و بدو بدو و شیطونی و البته خوردن انواع میوه های خوشمزه گذشت و چقدرم هم حال داد!هورا

فردا شب یلدا هم قرار بود خونه مامان جون شیرین و باباحاجی جمع بشیم. من که زودتر رفتم و اونجا بودم ولی مامان باید میرفت سر کار و تا ساعت 7 نمی یومد چشموقتی هم که اومد یک عدد مامانی خسته و بی حال داشتیم که حوصله هیچی نداشت!خمیازه

خلاصه دیگه! همه این چیزا رو بذارین کنارِ بد اخلاقی و بد قلقی من تا به این نتیجه برسین که ما از یلدا عکس درست و درمونی نداریم!!! نیشخندمامان هرچقدر بین عکس ها گشت چیزی به جز این عکس پیدا نکرد. زبان

اشکال نداره مهم اینه که هر دوشب به من خیلی خوش گذشت!چشمک

راستی قبل از تولدم منو بردند آتلیه و ازم عکس گرفتن ولی اینبار عکاسی واسمون کلاس گذاشت و 2 تا از عکس ها رو بیشتر بهمون نداد! چشمعجب اداهایی در میارن این عکاسی ها!!! افسوس ما جمعا 4 تاشو چاپ کردیم و اتفاقا اون دوتایی که بهمون روی سی دی ندادن خوشگل تر بودنیشخند و عکس هم که ازش گرفتیم بی کیفیت میشد!ناراحت

 


اصلا دیگه نمیریم آتلیه شون زبانتا دلشون بسوزه که سوژه به این خوشگلی رو از دست دادن! از خود راضیعکس سری قبل منو هم گذاشته بودن واسه تبلیغ تو آتلیه شون. مژه(نباید اجازه میگرفتن احیانا؟ متفکر) بگذریم.چشمک

این روزها بیشتر از هر موقع دیگه مواظب مامان هستم آخه مامان جون شیرین خیلی بهم سفارش کردن که مواظب مامانت باش و چون چند بار هم دیدم که مامان حالش بد شده سبزاینه که خیلی میترسم و تا سرفه میکنه میدومم پیشش مامان چرا سرفه کردی؟ مامان حالت خوبه؟نگران یا اگه یه کم ساکت باشه میرم میگم مامان چیزی نمیخوای؟ چرا حرف نمیزنی؟نگران

آخه شما بگین مامانم تا منو داره چه غم داره؟از خود راضی

مامان جون سفارش کردن که دیگه بغل مامان نشم. چند روز پیش روی چهار پایه ایستادم تا دستام رو بشوره و چون قبلا بغلم میکرد و دستام رو میشست گفتم: آخی مامان دیگه داری پیر می شیا! نچ  نچ ،واسه همینه که نمیتونی بغلم کنی!آخ

یکی دو روز پیش هم مامان گفت آویسا لطفا بشین کارتون نگاه کن من یه چرت بزنم خیلی خوابم میادخمیازه 10 دقیقه ای ساکت بودم و بعد برای کاری صداش کردم مامان اعتراض کرد که چرا بیدارم کردی و من گفتم: ببین مامان داری مثل مخمل میشی ها که همش میخواد بخوابه!! نیشخند(اینم از مزایای سی دی خونه مادر بزرگه که مهسا برام خریده!خنده)

جدیدا وقتی اسباب بازی هام رو داغون میکنم میگم: اشکال نداره خدا دوباره برام از آسمون یکی میندازه پاییننیشخند

شما نمیدونین چرا من انقدر اسباب بازی داغون میکنم؟زبان

 

 


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٦ ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()

یک پست پاییزی

سلام اول از همه یه عالمه تشکر از همه دوستای خوبم به خاطر تبریک تولد و انرژی مثبتی که با تعریف از کارهای مامان براش فرستادین.قلب

دوستتون دارم.بغل

این روزها من فوق العاده پرحرف شدم! نیشخندلحظه یا ثانیه ای نیست که ساکت باشم. روی صحبتم هم با مامان و بابا و عروسکا و اسباب بازیهاست. خلاصه همه اطرافیانم گرفته تا خودم !!!زبان

چند روز پیش مامان گفت: آویسا آخه تو چرا انقدر حرف  میزنی؟آخساکت

 و من گفتم: خوب چون دهن دارم زبون دارم باید حرف بزنم دیگه!از خود راضی

اول تمام جمله هایی که میشنوم یه چرا میذارم و میپرسم بعد اول جوابی که بهم میدن دوباره یه چرا میذارم و میپرسم!نیشخند

مثلا به یه نمونه دقت کنین:

-آویسا بیا پالتو بپوش میخوایم بریم بیرون.

- چرا پالتو بپوشم؟سوال

چون هوا سرده.

-چرا هوا سرده؟سوال

- چون فصل پاییزه. پاییز و زمستون هم هوا سرده.

- چرا پاییز و زمستون هوا سرده؟سوال

خلاصه همین جوری بحث ادامه پیدا میکنه تا مامان یا بابا این شکلی میشن:هیپنوتیزمکلافهآخ

البته بیشتر مواقع با یه جواب مثل وقتی بزرگ شدی میفهمی سر و ته قضیه هم میاد!قهر

سوال های خیلی زیادی هم در مورد خدا میپرسم.

مثلا مامان خدا کجاست؟سوال

-همه جا.

-همه جا یعنی کجا؟سوال

همه جا یعنی هر جایی که فکرشو بکنی مثلا تو قلب من و تو.

خدا چه شکلیه؟سوال

خدای هر کس همون شکلیه که خودش دوست داره.

چه رنگیه؟سوال

همون رنگی که تو دوست داری.

میدونی مامان , خدای من بزرگه و مهربونه و رنگشم نارنجیه. تازه از آسمون برام کلی اسباب بازی میفرسته پایین! خدای تو چه رنگیه؟سوال

مامان تو جواب خیلی از سوال هام میمونه.خنده

ولی خداییش این روزها دارن با من و شیرین زبونی هام عشق میکنن. مامان و بابا که همیشه فکر میکردن بچه فقط زیر یک سال شیرین و دوست داشتنیه حالا تازه فهمیدن داشتن یه دختر بچه سه ساله شیطون و پر حرف لذتیه که توی دنیا نظیر نداره.از خود راضی

راااستی

مامان و بابا راضی شدن برام یه برادر یا یه خواهر بیارن. این روزها وقتی میگم نی نی بیاریم مامان و بابا طفره نمیرن! خیلی راحت بهم گفتن باشه میاریم!تشویق بابا گفته تابستون که هوا گرم شد یه نی نی میاریم!خیال باطل

من خودم واسش اسم انتخاب کردم. اسمش رو گذاشتم نکیسا و از همین الان دارم کلی برای اومدنش نقشه میکشم.خیال باطل

خوب بعد از کلی پرحرفی  بریم سراغ عکسعینک

اولین عکس مربوط به 3 ماهه پیشه که جامونده بود و مامان یادش رفته بود اینجا بذاره.

یک شب این برگه رو به مامان نشون دادم و گفتم ببین من اینجا یه بابا کشیدم و باعث ذوق مرگی مامان شدم. گاوچرانخوندن این کلمه رو 2 سالگی یاد گرفتم ولی تا به حال نوشتن این کلمه رو هیچ کس به من آموزش نداده بود. خلاصه من اولین کلمه ای که نوشتم کلمه بابا بود اونم تو سن 2 سال و 9 ماهگی یولو البته اولین کلمه ای که خوندنش رو یاد گرفتم مامان بود تو سن 2 سالگی.یول

عکس های پایین هم مربوط به ماه گذشته است که رفتیم توی یه پارک و تا حالا فرصت نشده بود اینجا بذاریمشون.از خود راضی

ایده عکس پایین رو از خاله پری قلبگرفتیم.

 

 

 

 

 

 

تا آپ بعدی خدا نگهداربای بایقلب


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()

تولد سه سالگیم

سلام دوستای خوبمHello

امیدوارم عزاداری های همه شما قبول باشه. من کلی برای همه دوستای خوبم دعا کردم. اینم من قبل از رفتن به عزاداری.

امسال تولدم توی دهه اول محرم بود. بنابراین خبری از مهمونی و جشن و شادی نبود. فقط به خاطر دل کوچولوی من یه تولد خانوادگی گرفتیم.

مامان جون ها و خاله هم زحمت کشیدن و دل من رو شاد کردند.

این تزییناتی که امسال دوباره مامان خودش درست کرده بود. امسال همه جا خرگوش داشتیم.

کیکم:

و اینم ملکه خرگوش ها!!

کلی ذوق کردم و شمع رو 10 باری فوت کردم!

اینم چند تا عکس دیگه:

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

هدیه هام , طلا از طرف مامان بزرگ,یه اسکوتر از طرف مامان جون شیرین , یه لباس و یه پک سی دی خونه مادر بزرگه از طرف خاله و مهسا و یه شنل از طرف دایی حسینقلب و یه قطار باحال از طرف مامان و بابا بود. دست همشون درد نکنه خیلی هدیه هام رو دوست دارم.


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٦ ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()

سه ساله شدنت مبارک گلم

سلام

امروز سومین سالی است که 11 آذر برای ما روز خاص و خاطره انگیزی است.قلب سومین سالی که خداوند ما را لایق داشتن هدیه ای زیبا همچون آویسا دانسته.خیال باطل

اما امروز روز بزرگداشت حضرت علی اصغر هم هست.و ما هم همین جا عرض ادب می‌کنیم.

السلام علیک یا علی اصغر حسین.

خدایا به حق علی اصغر حسین, همه بچه های مریض رو شفا بده.

خدایا همه همه زن هایی که آرزوی مادر شدن دارند بچه های سالم عطا کن و طعم شیرین مادری را به آن‌ها بچشان. 

خدایا به حق علی اصغر حسین, دخترک سه ساله ما را از همه بدی ها و بلاها در امان بدار.

خدایا حالا که ما را لایق داشتنش دانستی لیاقت پرورش صحیحش را هم به ما عطا کن.

 

دخترم,

ما درست 3 سال پیش در همچین روزی طعم شیرین خوشبختی را به یمن حضور تو چشیدیم. ما 3 سال پیش معنای واقعی شادی را به واسطه حضور تو حس کردیم.

به خاطر لحظه لحظه زیبای این 3 سال از تو تشکر میکنیم.

این هم یه عکس زیبا از 12 ماه زیبای با تو بودن

تولدت مبارک گل زیبای ما

قلبمامان و باباقلب

پی نوشت: در جواب به کامنت های دوست عزیزی به نام زهرا که شاید شما هم در جریان باشید پستی در این آدرس گذاشتم که از زهرا خانم و همه دوستای عزیز میخوام در صورت تمایل این پست رو بخونن و نظرشون رو بهم بگن

برین به   این آدرس.

 

 


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱۱ ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()

آذر مبارک

 
سلام قلبسلام قلبسلااااااااااااااامماچ

ببخشید که ما انقدر تاخیر داشتیم. خجالت

قرار بود مامان اولین روزه آذر بیاد و آپ کنه که فرصت نکرد....منتظر

اکشال نداره! اولین روز زیبای آذر اینجا بارون میومد و خیلی روز قشنگی بود. خیال باطل

وارد زیباترین ماه سال شدیم.

هوراآذری های خوشگل تولد همتون مبارکهورا

امسال هم قرار نیست برای من مهمونی تولد بگیرن و باز هم یه جشن کوچولو داریم ولی من به همینم دلخوشم و مدام میپرسم پس کی تولدم میشه و از دو هفته قبل هم میگفتم فردا تولدمه!!!خیال باطل

راستی محرم هم داره کم کم از راه میرسه. به همه دوستای خوب تسلیت میگم و التماس دعا داریم از همه شما.لبخند

انشالله به زودی با عکس های تولد میایم پیشتون. از خود راضی

اینم دو تا عکس از گردش‌های دو نفره من و باباییقلب وقتی مامان خانوم سر کار بوده.

 

 

 


+ نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۳ ساعت ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()

35 ماهگیم مبارک

سلام

دوستای خوب و نازم بابت همه تبریک ها ممنون

امروز تولد 35 ماهگیه منه

 

تا 3 ساله شدنم فقط یک ماه مونده.

اینم کیک 35 ماهگی که مامان دیشب برام پخت.

کیک 35 ماهگی

چند روزیه حالم خوش نیست و خیلی سرفه میکنم. امروز مامان منو برد دکتر

همش میگم چه بد که من سرما خوردم! آخه خییییلی هوس شکلات کردم!

کلی حرف برای گفتن داشتم ولی نمیدونم چرا همش یادم رفته!!! شاید به خاطر اینه که توی مطب دکتر خیلی معطل شدیم! انگاری همه بچه ها مریض شدن!

یه کم از این روزام بگم:

مدتیه دائم به مامان میگم باید یه نی نی بیاری! همش میگم من یه داداش کوچولو میخوام! میخوام بغلش کنم!! ولی نمیدونم چرا هر چی میگم مامان اصلا به روی خودش نمیاره!!!

حرف ها با مزه زیاد میزنم ولی موقع نوشتنش که میشه مامان فراموشی میگیره!

یه نمونه:

عروسکم که شکل شیره با محبت بغلش کردم و به مامان گفتم این بچه منه , من مامانشم, از تو دل تو آوردمش بیرون!!!

مامان با خنده گفت: خوب اگه بچه توٍ چرا از دل من آوردیش بیرون.

نه ببین, من دلم خیلی کوچیکه بچه توش جا نمیشه واسه همین از دل تو آوردمش بیرون.

اینم آخرین آثار هنری نقاش کوچولو که باعث ذوق زدگی مامان و بابا شد

خرگوش:

خرگوش

 

و اینم چند تا لاک پشت:

لاک پشت

این عکس هم برای چند روز پیشه که با بابایی رفته بودم محل کارش

محل کار بابا

راستی تو وبلاگ میثمک یه مصاحبه با من به عنوان قهرمان مسابقه با مزه ترین کوشولو ها گذاشتند. که متن مصاحبه رو میتونین توی ادامه مطلب بخونین

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۱۱ ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه  نظرات ()