Lilypie Fourth Birthday tickersآویسا کوچولو

آویسا کوچولو

یک روز بهاری در پارک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۳۱ ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام.

ابل از همه دوستام به خاطر تبریک تبلد بابایی ممنونم.

دیروز وختی بابایی از سر کار اومد گفتش که هوا خیلی خوبه و آویسا رو ببریم پارک بازی کنه. خلاصه لباس پوشیدیم و همراه مامان جون شیرین رفتیم پارک. جای شما خالی خیلی خوش گذشت کلی دنبال توپم دویدم و بازی کردم. تازه بَبَدی (بستنی)  هم خوردم. سرسره بازی هم کردم که خیلی خوشم اومد و دیگه ول کن نبودم!

اینم عسکایی که توی پارک گرفتیم.(فک کنم کیفیت پایین عکسای پارک به خاطر کم بودن شارژ دوربین باشه! مامانیه دیگه چه میشه کرد؟؟ )

این یکی رو تو حیاط خونه آقا جون اینا (طبقه پایین) گرفتم که مامانی گاهی منو میبره اونجا برای بازی.

راستی چند روز پیش مامانی دو تا جوجو برام خرید تا باهاشون بازی کنم یکیشون سبز بود و یکی صورتی. بلی خیلی زود لالا تردن و دیگه بیدار نشدن!!! حتی فرصت نشد باهاشون عسک بگیرم! مامانی تا چند روز عذاب وجدان داشت!!!

و اما در مورد چیزایی که یاد گرفتم: من مفهوم بالا و پایین رو خوب درک میکنم با اشاره به بالا میگم با

و با اشاره به پایین میگم پا!

یه میوه جدید کفش کردم که امسش هنی نی هستش!  فک کنم شما بهش میگین هندونه!! خیلی خوش مَمَزه .

این تیکه بی ادبیه ببشخید! بلی وقتی پی پی میکنم فورا میام به مامان میگم مامان پی پی اومد! اگه مامان محل نذاره میرم یه پوشک برمیدارم میام دراز میکشم و هی صداش میکنم. (مامان میگه شاید الان که این موضوع رو میفهمم بشه از پوشک بگیره منو! میشه؟؟؟ مامانای با تجربه لفطا کمک!)

بابای خوبم تولدت مبارک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٩ ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام.

امروز یه روزه خاصه.

چی؟ روز ارتش؟؟؟  نه بابا!!!

تبلد باباییمونه. 

هوراااااااااااااااااااااا بابا جونم تبلدت مبارک.


 JellyMuffin.com - The place for profile layouts, flash generators, glitter graphics, backgrounds and codes

 بابای مهربونم خیلی دوستت دارم قلب کوشمولوی من  که پر از عشقه بهت هدیه میدم. مامانی به بابا گفت دختر قشنگمون که با عشق بزرگش کردیم بهت هدیه میدم!!! وااااا نگاه کنا همش از من مایه میذاره!!! 

به خاطر این که امروز بابایی تا ساعت 5 سر کار بود ما روز جمعه جلوجلو  تبلدش رو جشن گرفتیم.

 

بابایی ناهار دعوتمون کرد و بعدش هم کادویی که من و مامانی با هم خریده بودیم والبته خیلی ناقابل بود   به بابایی دادیم ولی من ترجیح دادم امروز که روز تبلدشه بهش تبریک بگم. 

این عسک هدیه مونه

از روز جمعه به خاطر این که من خیلی بد اخلاخ بودم و نخ میزدم عسکی نداریم!!!  

باسه همین دوتا عسک بی ربط میذاریم!!!  

اینم یه عسک خوشتل

این یکی رو هم مهسا جون با کلی تلاش از نیم رخم گرفت تا موهای خوشتلم رو شما ببینین!

خونه داج علی + دکتر برای بی‌خوابی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢٤ ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام. حالتون چطوره؟

از همه دوستای خوبم به خاطر راهنمایی هاشون به مامانی ممنونم.  خیلی دوستون داریم.

دیروز من و مامان با مامان جون و بابا حاجی رفتیم خونه داج علی. connie_49.gifبابایی سر کار بود و نیومد. هاتف جون که خیلی مهربونه اجازه داد به همه اسباب بازی هاش دست بزنم. خونه داج علی خیلی خوش گذشت این عسک ها  رو هم اونجا گرفتیم:

این توپه داج علی اینا رو من خیلییییی دوست دارم:girl_blum2.gif

این ها هم توی حیاط خوشتل دایی جون:

 

عصرش دایی من و مامانی رو برد مطب آقای دکتر. من قبلا اصا گریه نمیکردم و آقای دکتر رو دوست داشتم. این بار تا منو خابوندن روی تخت شروع کردم به جیغ و داد! انخده گریه تردم و جیخ کشیدم که سر دکتر رفت!!!!girl_cray2.gif

مامان عصبانی شده بود چون نتونست درست برای آقای دکتر توضیح بده! دکترگفتش ته این بچه کاملا سالمه و رشدش هم خوب بوده و یه شبرت داد گفت اینو بخوره خوابش منظم میشه!وقتی اومدیم بابایی باسم یه سوپ خوش ممز پخته بود که خیلی دوس داشتم. مرسی بابا.kiss.gif

دیشب شبرت رو خوردم و بهتر از هر شب خوابیدم!!! فقط 4 مرتبه بیدار شدم! مامانم خیلی خوشحاله که دیشب یه خواب سیر رفته!!

خووووب حالایه کوچولو از شیرین کاری های جدیدم بگم!!

میگن آویسا پیر زن شو!! دستم رو میذارم به کمرم و میگم آآآآآآآآآآآآآآآآآخ!!!! (مامان جون شیرین دیروز یادم داد!!)

بهضی بختا مامانی گیر میده و هی از من سوال میکنه این جوری:

مامان: آویسا بگو بشین

من: بچین 

-  بگو چَشم

چَ ،  چَ (همراه با حرکت سر به یک طرف)

-  بگو لطفا

-   تُپَن!!! 

-  بگو پرتقال

گُپا

-   آویسا هاپو میگه

-    آپ آپ

-   پیشی میگه

-   مَ (بسیار کش دار!)

-   کلاغه میگه

-   گاا گااا

-   گاوه میگه

-  مااا مااا 

-  الاغه میگه

-  گاا گاا!!! ( همیشه صدای الاغ رو با کلاغ اشتباه میکنم!!)

-  جو جو میگه

-   جیک جیک

بهدش من میبینم این مامانی تا فردا صبح هم ول کن نیست باسه همین به یه بهونه ای فرار میکنم! مثلا میگم اِ توپ!!!

چند روز پیش هم یه عروسک کوشمولو دارم ماله گل سره! چینیه و چمشاش فقط دوتا خطه برداشتم به مامان نشون دادم گفتم: مامان نی نی دا!! (دا یعنی لالا) بهدم بردمش روی تخت خوابوندمش و مامانی کلی منو چلوند!!!!

این قالب جایزه اینه که دیشب خوب خوابیدم!!!Happy Dance

خووووب اینم از شیرین کاری هام فعلا خداحافظ.

محل کار بابایی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/٢۱ ساعت ٧:٢٥ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام دوستای خوبم.give_heart.gif

بابت تبریک ها به داج علی و خاله لیلا ممنونم. پرسیده بودین بالاخره دایی درسته یا خاله. داج علی دایی منه و لیلا جون زن داییمه بلی چون باسه مامانی مثل خواهره منم بهش میگم خاله لیلا.

دیروز من به همراه باباییم رفتم محل کارش! آخه بابا جمعه هم باید میرفت و من تو خونه نمیذاشتم مامان هیچ کاری بکنه! خیلی بهم خوش گذشت همکار بابا و دانشجوهاشون کلی برام ذوق تردن ولی من بد اخلاخی تردم و بَبَل هیشتی نرفتم!!

بابایی اجازه داد به وسایل بی خطر دست بزنم:

مممم بذار ببینم باسه آزمایشمون دیگه چه ماده ای میخوایم؟؟ 

اینجام دلم باسه مامانی تنگ شده بود بهش زنگ زدم.

تلفن

دیشب یه کار با مزه تردم! بابایی داشت یه فیلم میدید ته آقاهه توش تفنگ دستش بود من رفتم فندک آپشزخونه (ته خالیه و مامان ننداخته دور تا من به فندک پر دست نزنم) رو آبردم و گرفتم رو به تلوزیون و گفتم تیو تیو بَ بَ (کیو کیو بنگ بنگ) بابایی کلی ذوق ترد و گفت باید برام یه تفنگ اسباب بازی بخره!Happy Dance

من یه مشتلی دارم و اونم اینه ته شبها خوب نمیخوابم.boredom.gif اصلا خوابم عمیق نمیشه و نیم ساعت به نیم ساعت بیدار میشم و باید حتما می می بخورم تا باز بخوابم. باسه همین مامانم دیگه خیلی اعصابش خورد شده و همش میگه دیگه باقعا نمیدونم چی کار کنم!

دیشب هم من رو توی اتاق تهنا خوابوندن  چون فک میتردن من چون حضور مامان رو حس میکنم هی هوس می می میتنم و بیدار میشم! بلی من باز هم هی بیدار شدم و مامان ته دید اینجوری هی باید توی راه باشه بره و بیاد از بسطای شب اومد پیشم خوابید!!! 

تصمیم گرفتن منو به خاطر این مشکل ببرن دکتر. مامانی گفت ازتون خواهش کنم اگه در این مورد تجربه ای دارین و میدونین باید چی کار کنه راهنماییش کنید.

پی نوشت: ۳ تا دندون دیگه در آبردم حالا۱۰ تا دندون دارم. سرعت عمل رو دارین؟؟ 

 

یه خبر خوش!! + شیرین کاری های من

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱۸ ساعت ٧:۱٩ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سیلاااااااااااااااااااااااااام.http://emo.huhiho.com

امروز اومدم یه خبر خوش بدم! http://emo.huhiho.com

هاتف پسمل داییمو ته یادتونه؟ خیلی از شما با اونم دوست هستین. خبر در مورد اوناست! دارن نی نی دار میشن. هورااااااااااااا

ما انخده ذوق تردیم ته نگو. هاتف خیلی دوووست داشت یه خواهر یا یه برادر داشته باشه.

حضور این نی نی ناز ته هدیه پاک و زیبا از طرف خداست رو از ته دل به داج علی و خاله لیلا و هاتف جون تبریک میگیم.  انشاالله ته سالم و سرحال بیاد این دینا پیش ما.

اینم هدیه ما به نی نی خوشگل داج علی:

Lilypie Maternity tickers

Lilypie Pregnancy tickers

خوب حالا یه تمی هم در مورد خودم و کارهای با نمکی ته میتنم براتون بگم:girl_blum2.gif

من انخده سریع هر کار مامان و بابا انجام میدن تکرار میتنم ته دهنشون از تهجب باز میمونه!!!     دقیق به کارهاشون نگاه میتنم و بعد بلافاصله تکرار!!  مثلا با نگاه تردن به مامان کاربرد تمام بسایل آرایشش رو یاد گرفتم!!!  ریمل رو برمیدارم به چمشم میمالم و رج رو به لبام!! اینم یه نمونش ته بختی مامان غافل شد رج کونه رو برداشتم به گونه هام مالیدم. چطوره بهم میاد؟؟  فک تنم یه تمی پایین مالیدم نه؟؟؟ 

رژ گونه

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

بختی میگن آویسا بزرگ شو. سریع رو نوک انگشتای پام میرم بالا تا قدم بلند بشه.yes4.gif

بختی میگن قر بده دو تا دستم رو میذارم به کمرم تند تند کمرم رو میچرخونم!!

بهد از هر خرابکاری تند تند میزنم پشت دستم و میگم باااای باااای (وای وای) یا سرم رو تکون میدم و میگم : نچ نچ نچ نچ . اینجوری مامان خندش میگیره و دهوام نمیتنه!!! 

اگه  هر کس یا هر چیزی ناراحتم تنه تند تند دستم رو به طرفش تکون میدم و با عصبانیت میگم: بدی بدی . 

به برنامه های راز بقا خیلی علاقه دارم با دقت نگاه میکنم برای مامان جالبه ته هر حیوون گیاه خواری رو ببعی و هر حیوون گوشتخواری رو هاپو مینامم. توتو و ماهی هم ته سر جای خودشون. تازه وقتی هاپوها، ببعی ها رو میگیرن من تند تند با عصبانیت میگم: بدی بدی!!! مامان و بابا موندن من اینا رو از کجا یاد گرفتم!! 

بلدم دوربین فیل برداری رو روشن کنم و باهاش فیلم بگیرم!!!  یه فولدر پر از فیلم هایی ته من گرفتم رو کامپیوتر داریم!! خدا رو چه دیدی شاید فیلم ساز شدم!!!

هر جا پول میبینم دور سرم میچرخونم تا باسه خودم صدقه بدم!!

مامان میگه بابا کو؟ میگم: کا (یعنی سر کار!!) بهد میگه رفته چی بیاره؟ من میگم : پو (یهنی پول!!)

خرف زدن هم ته دیده نگو!!!

تَچی جدید ترین کلمه ایه ته یاد گرفتم اگه گفتین یهنی چی؟!!!  معنیش تو فرهنگم هست!

بهضی بختا آدم بزرگا پشت دوربین برای خندوندن ما بچه ها کارهایی میتنن ته ما به جای خندیدن این شتلی میشیم!!!!!!!!!

تعجب

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

این دو تا عکس هم ماله  تقویمیه ته برام سفارش دادن. انخده خوشتله

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

 

هی میگن جست بگیر!!! دیگه جست از این خوشتل تر؟؟

تصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنیدتصاویر جدید زیباسازی وبلاگ , سایت پیچک » بخش تصاویر زیباسازی » سری ششم www.pichak.net کلیک کنید

سال نو مبارک

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱/۱٤ ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام. سال نوتون مبارک. امیدواریم سال خوبی رو شروع کرده باشین  و تهطیلات بهتون خوش گذشته باشه. وااااااااااااای چخد زود تمون شد تهطیلات!!girl_to_take_umbrage2.gif

ما سال تحویل رفتیم پایین پیش مامان بزرگ و آقا جون! و بعد از سال تحویل اولین کاری ته تردم این بود ته رفتم حموم!!!! connie_36.gifآخه قبلش اصلا یه قطره آب هم نمیومد ولی همین ته سال تحویل شد فشار آب داشت شیر رو میترکوند!!! 

من به مامان و بابا عیدی یه دندون خوشتل دادم!  حالا 7 تا دندون دارم. 

اینم من با لباس های عیدم 

لباس نو

اینم عسک سفره هفت سین امسال: ( برا این ته دست من بهش نرسه روی میز اپن سفره انداختن. آخه چخد خسیسن این بابا و مامان!!)

هفت سین

اینم من و بابایی جونم:

من و بابا

اینم من و مامانم:

من و مامان

من و زهرا دخمل داییم 

من و زهرا

من تو عید تازه متبجه شدم چخد عمو ها و خاله های مهربون دارم ته تا حالا ندیدمشون!!!  انخده رفتیم مهمونی. clapping.gifمن دخمل خیلییییییی خوبی بودم و خونه هیش تس شیطونی نتردم اصلا هم به آجیل و میوه ها دست نمیزدم فخط از مامان میخواستم بهم بده! مامان و بابا هم بعد از هر مهمونی تو ماشین کلی قربون صدقه ام میرفتن. dance3.gif

روز 5 فروردین تبلد سبا نوه کوشمولوی عمه مهری بود. ته با تاخیر بهش تبریک میگیم. اینم عسک من و سبا جون:

من و سبا

روز 6 فروردین خیلی روز بدی بود از ظهرش من تب تردم و تا شب تبم خیلی رفت بالا.  مامان و بابا منو بردن بیمارستان و دکتر گفت که 39.5 درجه تب دارم.  مامان و بابا خیلی اون شب غصه خوردن بلی خدا رو شکر فردا ظهرش تبم قطع شد  و چون هیچ علامت دیگه ای به جز تب نداشتم حدس زدند ته ماله دندون در آبردنه.

یه توضیح در مورد دوشنبه قرتی برای کسایی که ابراز علاقه ترده بودن!  آقایون مجرد فامیل بهم گفتم ته اشتباه گفتم و ابلین دوشنبه سال نو نیست و آخرین دوشنبه تعطیلات هستش. اولین قانون حضور در این مراسم اینه ته مذکر و مجرد باشی!!!  یکی دیگه از قوانین اینه ته بزرگترین فرد باید تا سال آینده زن بگیره و از جمع بره بیرون و به جای اون یکی دیگه رو از آخر جایگزین میکنن!   امسال دخترای فامیل طی یک عملیات فمینیستی در جهت اعتراض به این اقدام آقایون خودشون مجردی رفتن ددر و برای رو کم کنی آقایون اسمش رو هم گذاشتن دوشنبه پارتی!!!منو به دلیل سن کم نبردن!! ولی عصرش رفتیم پیششون. این عسک هم ماله اونجاست!

دوشنبه پارتی

روز 10 فروردین تبلد دایی حسین بود. ته باز هم به دایی جونم تبریک میگیم.kiss.gif

روز ۱۱ فروردین من ۱۶ ماهه شدم و مامانم باسم کیک پختconnie_49.gif دیگه توی حرف زدن خیلی پیشرفت تردم و هرکلمه ای رو سعی میکنم بگم. حتی اگه نتونم هم یه چیزی میگم بالاخره!!!! یه سر به فرهنگ لغاتم بزنین. البته مامان دیگه حافظه اش خیلی ضعیف شده!! فخط اونایی که یادش مونده مینویسه در اصل از اینم بیشتره!

و اما یکی دیگه از رسوم فامیل بابا اینه ته به جای 13 به در میرن 12 به در!!! و چندین ساله ته 12 فروردین رو میرن گردش! مامان من خیلی از این قضیه خوشش میاد چون اینجوری روز 13 فروردین هم با فامیل اون میریم و گردش با هیچ طرفی رو از دست نمیدیم!!!

اینا عسکای 12 به در! 

12 به در

12 به در

12 به در

اینم روز 13 به در. 

13 به در

در کل تهطیلات خوبی بود و خیلی خوش گذشت فقط اگه میشه وقتش رو زیاد کنین چون زود تمون شد! تو این مدت خیلی به بابایی عادت تردم و خیلی هم ددری شدم!! مامان از اینته حالا منو با این دو تا عادت چی کار کنه خیلی میترسه!!!