Lilypie Fourth Birthday tickersآویسا کوچولو

آویسا کوچولو

شور و شوق عید

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۸ ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام

این آخرین سلام سال 1389 هستش. یک سال دیگه با همه خوبی ها و بدی هاش تموم شد.

البته برای من که خوبی هاش بیشتر از بدی هاش بود.Hippie

همه چیز یه حال و هوای دیگه داره. من خیلی از این روزا خوشم میادقلب همه جا پر از گل و سبزه شده.

مثل  پارسال می خوام یه مرور روی سالی که گذشت داشته باشم.

توی بهار 1389 بود که من می می رو ترک کردم!!! البته به انتخاب خودم نبود و من ناراضی بودم ولی به هر حال اینم یکی از مراحل بزرگ شدن هستش! خدایا من رو توی تمام مراحل رشدم مورد عنایت خودت قرار بده.praying

توی سال 88 بیشتر توانایی های بدنی کسب کردم و توی این سال بیشتر از نظر فکری توانا شدم.  خدایا همیشه فکر و ذهنی باز و آزاد به من بده.praying

حرف زدنم تا حد خیلی زیادی پیشرفت کرده و الان خیلی خوب می تونم از این بزار ایجاد ارتباط استفاده کنم. خدایا شکرت که به من یه زبون شیرین دادی.praying

توی این سال برای اولین بار به زیارت مشهد رفتم و خیلی خوشم اومد. (هنوز که هنوزه به بهانه های مختلف از امام رضا قلبو گنبد یاد می کنم) خدایا توی سال جدید هم زیارت مشهد رو نصیبمون کن.praying

توی این سال من شروع به یاد گیری مهارت خوندن کردم. خدایا همیشه منو تو راه کسب علم پیشقدم  کن.praying

امسال مامان برای اولین بار منو تنها گذاشت و شاغل شد. من یاد گرفتم که حتی وقتی مامان نیست کسایی هستند که منو دوست دارند و مواظبم هستند. و تا حدی یاد گرفتم که روی پای خودم بایستم. خدایا استقلال فکری و جسمی رو نصیب من کن.praying

سال 89 برای خیلی از آدم بزرگ ها به دلایلی سال سخت و پر از رنج بود. نمیخوام وارد دنیای آدم بزرگا بشم ولی از خدا می خوام ایران عزیزمون رو از شر همه آدم بد ها حفظ کنه. دوست دارم وقتی ما بچه ها  بزرگ می شیم یه ایران آباد و پر از عشق و دوستی رو تحویل بگیریم praying

و در آخر برای همه دوستای خووب و نازم یه سال پر از خوبی و رحمت و برکت و برای بچه های گل یه سال پر از بازی و خنده و شادی آرزو می کنم. praying

موقع تحویل سال برای ما هم دعا کنید. منم قول میدم برای همه شما دعا کنم.praying

راستی 2 تا از خاله هام هستن که چند وقتیه ارتباطمون باهاشون قطع شده.ناراحت

اول خاله بارانقلب عزیزم که اولین خاله اینترنتی من بود. خاله جون دل من و مامان برات خیلی تنگ شده.دل شکسته اگه اومدی اینجا حتما برامون کامنت بذار و یا حد اقل یه ایمیل از خودت برامون بنویس تا بتونیم باهات تماس بگیریم.بغل

و دوم خاله مینویقلب عزیزم که وبلاگش رو حذف کرده خاله لطفا برامون آی دی یاهو یا فیس بوک یا هر چیز دیگه ای که باهات در تماس باشیم رو بذارماچ

اینم چند تا عکس خوشگلِ عیدانه!از خود راضی

دوستون دارم خداحافظ تا سال آینده.

 

 

 

4 شنبه سوری

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢٦ ساعت ۸:۱٧ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام.

دوشنبه شب مامان یه کم برام در مورد 4شنبه سوری توضیح داد و گفت فردا مراسم چهارشنبه سوریه. صبح 3 شنبه تا از خواب بیدار شدم گفتم بریم 4شنبه سوری! خلاصه تا عصر بیشتر از 100 بار گفتم بریم!!

امسال به من بیشتر از پارسال خوش گذشت. آخه امسال بزرگتر شدم و خودم خیلی خوب درک می کردم. وقتی به مکان موعد رسیدیم من با جدیت اعلام کردم آتیش کو؟؟ می خوام از روش بپرم! محمد و آرش و مهدی کمی سر به سرم گذاشتن و مهدی گفت برات یه کبریت روشن می کنیم از روش بپر!!!

خلاصه یه آتیش بزرگ برای آدم بزرگا روشن شد.

و بابایی Heart Smileبرای من این آتیش کوچولو رو روشن کرد و منم حسابی از روش پریدم!

زنده باد 4شنبه سوری! به من که خییییلی خوش گذشت و کلی تفریح کردم.Yah

................................................

خارج از بحث:

به مکالمه چند شب پیش من و مامان توجه کنید:

-مامان گل سرتو بردارم؟لبخند

-نه!قهر

مامان اجازه میدی لفطا؟؟قلب

-نه!قهر

میرم روی پاهای مامان میشینم و با حالتی گول زننده می گم: قربون اون لپ هات برم بردارم دیگه؟

مامان در حالی که به زور جلوی خنده اش رو گرفته: نه!!قهر

من که دیدم با روش ملاطفت آمیز فایده نداره با ژستی قاطع : با مشت میام تو صورتت ها!!!منتظر

مامان: تعجب

 و دیشب هم رفتم پیش مامان دراز کشیدم و گفتم: مامان میدونی چیه؟

-چیه عزیزم؟قلب

- اگه تو بمیری من خیلی ناراحت میشم!! غصه می‌خورم!!ناراحت

و اما دیشب توی ماشین یه درخواست دیگه هم از بابام داشتم:از خود راضی

بابایی برام یه ماشین بخر من رائندگی کنم؟عینک

بابا گفت: باشه وقتی رفتی دانشگاه برات می خرم!

-نه!!!! فردا بخر!منتظر

 

از دست این آدم بزرگا!!!!

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٢۱ ساعت ٧:۳٢ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 سلااااااااااامc72f115dc26dd89d31911264cc8ff6ad.gif

سلام

امان از دست این آدم بزرگا!!!a37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6.gif

انگار کل سال رو ازشون گرفتن!! نزدیک عید که میشه زندگی هاشون میره رو دور تند! هزار تا کار نکرده دارن که باید انجام بدن! 27cd84fd58b570baed692a24169bc74a.gifهمشون هم باید تا لحظه تحویل سال تموم بشن! تا یه ثانیه قبل از تحویل هم قبوله!! ولی یه ثانیه بعدش نه!!! من نمیفهمم تو این ٢ ثانیه چه اتفاقی می‌افته!! متفکر

شاید یه روز فهمیدم!!خیال باطل

اوففففف از خونه تکونی نگو که دلم خونه!!! هر روز بشور و بساب دارن

viannen_81.gif  f045.gif     f040.gif  6660.gif

و این وسط اصلا به گریه های یه یچه مثل من اهمیت نمیدن!!! تازه حرصم بیشتر در میاد که من گریه می‌کنم و مامان خانوم عکس می‌گیرن و مثلا اثر هنری به جا میذارن!!! آخ

 

گریه

راستی کاش این عید میومد!! من هر چی می‌پرسم جوابش اینه که این برای عیده!!

مامان کفشامو بده بپوشم.

- نه برای عیده!!

مامان این چیه؟

سبزه

برای چیه؟

برای عیده!!

مامان اینا رو برای کی‌خریدی؟

برای عید!!!

a37e17276c324fe3f6dc5f8deb9277b6.gif

ولی این وسط چیزایی هم هست که دل کوچیک منو شاد کنه!

این نمونه اش:

با دقت نگام می‌کنم و بعد می‌گم:

مامان دارن حرف می‌زنن!! دهنشون رو نگاه کن!!

و بعد یه دور مامان فشارم میده!!

پریروز عمه عزت و ویدا اومدن خونمون confetti.gifو خونه طبق معمول رو هوا بود!!! همه جا پر بود از اسباب بازی و مداد رنگی!! عمه که رفت مامان باهام حرف زد! گفت ببین خونه رو نامرتب می‌کنی عمه اومد من خجالت کشیدم!!خجالت

چی کشیدی؟

خجالت!

خجالت چیه؟

یعنی شرمنده شدم!

دوون دوون میرم و دفتر و مداد رنگی هامو میارم و می‌گم: بیا برام خجالت بکش ببینم!!!

مامان این شکلی بود:smile emoticon kolobok

این کفش ها اولین چیزیه که خودم پسندیدم و با اصرار و پافشاری مجبورشون کردم برام بخرن!!smile emoticon kolobok

مامان و بابا میگن قشنگ نیست!! من میخوام بپوشم اونا چرا بپسندن؟؟smile emoticon kolobok

دیگه میخوام خودم همه چیزامو انتخاب کنم!! از خود راضیانقدر دیشب برای اینا ذوق کردم و باهاشون بازی کردم تازه موقع خواب مامان به زور از پام درشون آورد!!!گریه

 

تولد 27 ماهگی

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/۱٢ ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلامGnome-face-kiss.svg

بابت تبریک ها و دلگرمی هاتون ممنونم دوستای خوبم

دیروز تولد ٢٧ ماهگیم بود.Sert - happy smile.svg

http://farsispeakingkids.com/files/image/bday(2).jpg

روزها دارن مثل باد میرن و من دارم تند تند خانوووم تر میشمSMirC-shy.svg

دیروز از صبح با مامان رفتیم به مامان جون شیرین تو خونه تکونی کمک بدیم.

اما کمک دادیمااااااااااااااا!!!! Smilie.svg

من یه ریز نق زدم و گریه کردم! SMirC-cry.svgچون دوست نداشتم مامان کار کنه! هی می‌گفتم مامان تمیز نکن! مامان کار نکن بیا پیش من بیا با هم کارتون ببینیم! نمیدونم چرا مامان درک نمیکنه که من همیشه دوست دارم پیش من باشه!! Face-crying.svgچرا نمیفهمه که دوست ندارم هیچ کاری انجام بده

خلاصه که مامان دیروز خیلی خسته بود و اعصابش هم خورد شده بود (من که نمیدونم چرا!!!!!!!!!!! Face-grin.svgشما می‌دونین؟؟Face-espiegle.svg)

بنابراین نه خبری از عکس بود و نه کیک.Gnome-face-worried.svg

انشاالله ١١ فروردین جبران میشهGnome-face-smirk.svg

اولین پست در پرشین بلاگ

نوشته شده در ۱۳۸٩/۱٢/٩ ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام.

این اولین سلام  ما از پرشین بلاگ هستش! آب ما با بلاگفا توی یه جو نرفت!!! و خوب، با لوکس بلاگ هم بنا به دلایلی نتونستیم کنار بیایم. از طرفی مامان برای زحمتی که Heart Smileخاله نازنین Heart Smileبابت انتقال مطالب کشیده بود خیلی احترام قائل بود و دلش نمیخواست خدای نکرده زحمت خاله به هدر بره! ولی بالاخره خودشو راضی کرد تا حالا که تصمیم به اسباب کشی گرفته اساسی فکر همه جا رو بکنه تا باز نخواد تغییر آدرس بده.

انشاالله.

به هر حال از همه دوستای خوبم خواهش می کنیم آدرس ما رو توی لینک هاشون تغییر بدن  و از دوستای خاموش که تعدادشون هم ماشالله کم نیست خواهش می کنیم از این به بعد ما رو توی این آدرس جدید دنبال کنند.

فعلا داریم با گوگل ریدر تو سر و کله هم میزنیم. انشالا به زودی همه لینک های دوستای خوبم اینجا دیده میشن.

خوب چند تا عکس دارم از هفته گذشته که رفتیم یه جای پر از برف! Yah و بالاخره به آرزوم که ساختن آدم برفی بود رسیدم! Yahولی اصلا دلم نمیخواست آدم برفیمو اونجا بذارم و بیام! آدم بزرگا روی حلقه های بزرگ می نشستن و سرسره بازی می کردن! بابایی گفت امس این حلقه ها تیوب هستش! ولی من به یه کم سرسره بازی روی نایلون قناعت کردم!! Red Hairجای همگی خالی خیلی خوش گذشت.

من و آدم برفی:

من و یه عاااالمه برف:

این عکس هم برای چند روز پیشه که مامان با کلی باج و وعده وعید تونست منو یه جا آروم نگه داره و موهامو ببافه! اگه دیده بودین بعد چه ذوقی می کرد!!! داشت خودشو می کشت!

این عکس هم خونه خاله حمیده است با لباس تازه ای که مهسا برام خریده.

اینجا هم مهسا موهام رو با اتوی مو صاف کرده!!

اینم یه آویسای تر و تمیز از حموم در اومده! با حوله جدید. (حوله قبلیم کوشولو شده برام)Flower