Lilypie Fourth Birthday tickersآویسا کوچولو

آویسا کوچولو

بابا دوستم داره قد آسمون

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۳۱ ساعت ٢:٢٧ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

٢٩ فروردین تولد بابای مهربون من بود2813 شکلک های زیبا برای تبریک تولد

بابام همیشه به فکر اینه که من و مامان تو بهترین و راحت ترین شرایط زندگی کنیم و برای این هدفش خیلی وقت ها از خودش میگذره.

من و مامان همیشه قدر مهربونی هاش رو میدونیم.

میدونیم که نمیشه محبت هاش رو جبران کرد

ولی اینا رو اینجا می‌نویسیم تا بدونه که ما همیشه و هر جا به یادشیم.

 

263396czwvgi5447 شکلک های زیبا برای تبریک تولد

روز دوشنبه مامان خونه نبود ولی سه شنبه با یه روز تاخیر برای بابا کیک پختیم (منم خیلی کمک دادم)2819 شکلک های زیبا برای تبریک تولد

بابا که از سر کار اومد با هم یه جشن کوچولوی ٣ نفره گرفتیم.

 

 

توی ادامه مطلب یه شعر میذارم در مورد بابا.قلب من تقریبا این شعر رو حفظم.از خود راضی

مامانای مهربون اگه دوست دارین برای نی نی ها بخونین تا اونا هم برای باباشون بخونن.خیال باطل


ادامه مطلب

محل کار بابایی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۸ ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام.

من نمیدونم این درس خوندن مامان بالاخره کی تموم میشه!!! بازم امتحان داره! من که نمیدونم اینبار دیگه چیه!

به هر حال چون دیروز می‌خواست درس بخونه!!! من رفتم محل کار بابایی. البته قبلا هم چند با رفته بودم و حسابی با چند تا از همکارای بابایی دوست شده بودم.

این بار هم خانم ابراهیمی و خانم نیسایری!! (نیاسری) بودند و کلی با من بازی کردند. دانشجوها هم کلی برام غش و ضعف رفتن ولی من تحویلشون نگرفتم!

اینم چند تا عسک:

 

محل کار بابا:

حیاط دانشگاه:

پارک نزدیک دانشگاه:

بهم خوش گذشت، مرسی بابا جونقلب

دیشب نتونستم در مسواکم رو ببندم. مامان گرفت و برام بستش گفتم:

چلندونی -chelendooni- که بسته شد؟؟؟

مامان چند لحظه این شکلی بود:تعجب

و بعد که تازه فهمید منظورم چیه این شکلی شد:قهقهه

تقصیر خودشه از بس به من میگه میچلونمت!! منم به جای فعل فشار دادن از چلوندن استفاده می کنم اونم به شیوه خودم!!!نیشخند

عروسی خاله سمیه و عمو مهدی

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٥ ساعت ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلام دوست جونیا

Orkut Myspace Welcome Scraps, Graphics and Comments

دیشب عروسی پسر عمه جونم بود.

عمو مهدی و خاله سمیه

وااای که چقدر من این خاله سمیه رو دوست دارم

آخه خیلی مهربونه هر موقع جایی باشیم که خاله جون هم هستش من ازش دل نمیکنم.

دیگه دیشب که خاله عروس هم شده بود و من یه لحظه هم از کنارش تکون نخوردم!

تازه مباظب بودم که بچه ها به گل خاله دست نزنن!!

مامانی کلی حرص خورد که منو ببره پیش خودش و خاله رو اذیت نکنم ولی گوش بنده بدهکار نبود!!

شب هم برای اولین بار توی عمرم تو مراسم با حال عروس کشون شرکت کردم!!

خیلی حال داد وکلی تو ماشین ورجه وورجه کردم

از همین جا از آرش و مهدی و محسن و بقیه بر و بچه ها که تیکه به تیکه مردم رو نگه میداشتن و قر کمرشون رو خالی می‌کردن تشکر می‌کنم!!

elmo2.gif (10861 bytes)elmo2.gif (10861 bytes)elmo2.gif (10861 bytes)elmo2.gif (10861 bytes)

شکلکهای مژی جوووووونهر گونه همکاری از جانب بابایی در این زمینه کتمان می‌شود!!!شکلکهای مژی جوووووون

من یکی که خیلی لذت بردم!

برای عمو مهدی و خاله سمیه هم آرزوی خوشبختی همراه با نی نی های خوشگل دارم.

 

اینم عسک هام:

قبل از عروسی در خانه:

ژست های مختلف اینجانب!!

 

Colorful MushroomPurple MushroomBlue MushroomPink MushroomRed and White Mushroom

 

من و گل خاله سمیه

من و عمو مهدی

 

پی نبشت: ف.ی.ل.تر ش.کن ما از کار افتاده!!! آخدوستای گلی که قرار بوده اخیرا لینکشون کنیم با عرض معذرتخجالت در اولین فرصت که گوگول ریدرمون باز بشهکلافه از خجالتتون در میایمقلب

 

کمی از خودم!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢۳ ساعت ٩:٢٠ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام دوستای نااازم

بازم خودم اومدم! دیدم اگه بدی دست مامان دیگه میخواد همش خودش آپ کنه!! چه معنی داره وبلاگ کس دیگه ای رو بنویسن آخه؟؟

اومدم یه کم در مورد خودم بنویسم! البته حمل بر خودستایی نشه ها!! ولی اگه این چیزا رو ننویسم خوب زودی یادمون میره!

الان من یه دختر فسقلی شیرین زبونم که دائم به همه چیز کار دارم و سوال های عجیب و غریب زیاد می‌پرسم!

مثلا از مامان پرسیدم چرا تلوزیون مستطیله؟ که صد البته ایشون هم جواب درست و درمونی نداشتن که به من بدن!! گویا خودشم تاحالا فکر نکرده که چرا؟!

اینه که گفت تو دوست داری چه شکلی باشه و گفتم دایره!!

شایدم یه روز یه تلوزیون دایره ساختم!!

کلمه های اینگیلیسی زیادی یاد گرفتم و البته ازشون استفاده هم می‌کنم اونم به جا و درست!!

مثلا در حال کارتون دیدم می‌گم: مامان پیشی داره apple می خوره!

یا مثلا میگم من mango دوست دارم!

البته فقط برای اظهار فضل اینجوری می گم نه که فکر کنین فارسیشو بلد نیستما!!!

یادتونه این مامان چقدر منو اذیت کرد برای اینکه پوشکم نکنه؟؟

هی زور می گفت باید بری دستشویی و منم نمیخواستم برم!! برام یه لگن خریده بودن به شکل جوجه و به زور می گفتن برو روش بشین و جیش کن و منم دلم نمیخواست این کارو با جوجه بکنم!!

خلاصه که این بار وقتی پوشکم رو باز کردند اول از همه گفتم جوجه رو نیار می خوام مثل آدم بزرگا جیش کنم و خلاصه انقدر قشنگ همکاری می کنم که مامان تو کف مونده!!

تازه بابا چند شب پیش بهم یاد داد بگم شماره 1 و شماره 2 دارم!! تا اسمش رو نیارم و جایی نگم!!

بعد از یکی دو ساعت که از آموزش گذشت اومدم به مامان می گم مامان پی پی شماره چند بود؟؟؟

ولی الان خوب یاد گرفتم و با شماره می گم!!

انقدر سلیس و قشنگ شعر می خونم که حتما باید به مامان بگم یه کم فیلم از شعر خوندنم براتون بذاره حالشو ببرین!!

خوب دیگه تعریف از خود بسه!!

عکس زیادی نداشتیم فقط جهت خالی نبودن عریضه و در راستای سال خرگوش با کمی تاخیر!!! (این عکس رو قبلا مامان درست کرده بود الان پیداش کرد!!!)

 

اینم یه خواب شیرین و معصومانه:

هر وقت من می خوابم مامان با دوربین بالا سرمه!!! یه اعصابی خورد می کنه که نگو!! هی فلش دوربین رو میندازه تو صورتم و حالمو می گیره!! توجیهشم اینه که مثل فرشته ها می خوابی!!!

 

Orkut Scraps - Angels

راستی یه چیزی رو یادم رفت بگم خیلی وقته چپ و راست رو به خوبی یاد گرفتم!! چند ساعت پیش به مامان گفتم:

مامانی انگشت دست راستم خورد تو چشم چپم!!!

نمیدونم چرا مامان خندید!! خنده که نداشت دردم اومد!!!ناراحت

نیمه دوم تعطیلات نوروز 90

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/٢٠ ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام.

Hello

نیمه دوم تعطیات رو هم از قلم مامان پاتمه  بخونین!!

دوستای خوبم بابت همه همدردی ها و دعاهاتون برای علی ممنونم.

طبق آخرین خبرایی که از علی گرفتیم. چند تا دکتر نتیجه عمل رو بررسی کردن و نظر همشون مثبت بوده. گفتن پانسمان چشمش رو توی خونه باز کنید و برادرم گفت با بستن چشم سالم علی متوجه شدند که خدا رو شکر بیناییش رو از دست نداده.

خدایا شکرررررررررررررت.

البته هنوز درمان ادامه داره و تا بهبودی کامل چند ماه طول میکشه.

راستی مطلبی که توی پست قبل  از نیمه اول نوروز در مورد آویسا یادم رفت بگم این بود که آویسا واقعا نمونه بود توی دید و بازدید ها و اصلا مثل اکثر بچه ها که اذیت می‌کنند نبود. خیلی حرف گوش می‌کرد و اگه بهش می‌گفتم چیزی رو نباید بخوره فوری قبول می‌کرد.

مثلا هر جا می‌رفتیم و میزبان بهش پیشنهاد چای میداد میگفت: نه چایی برای بچه ها خوب نیست.

و خلاصه دخملم کلی تحسین بر انگیز شده بود.

و اما نیمه دوم.

یه دوست خیلی صمیمی دارم که از دوره دانشگاه با هم دیگه دوست بودیم و اهل شیراز هستش ولی الان به دلیل شغل همسرش دوتایی بستک زندگی می‌کنند. یه شهر توی استان هرمزگان. اونها(خاله فاطمه و عمو عباس) اومدن خونمون و انقدر ما رو خوشحال کردند که خدا میدونه یه خرس خوشگل برای آویسا هدیه آوردند که خیلی دوستش داره. و کلی خوراکی خوشمزه هم برای ما آوردند. دستشون درد نکنهخلاصه سه روزی که اونا پیشمون بودن بهترین روزای تعطیلاتمون بود و کلی خوش گذشت. مخصوصا به آویسا.

یه روز از صبح رفتیم توی یه پارک نزدیک پل خواجو و ناهار اونجا بودیم و آویسا که مدتها بود گردش اینجوری نرفته بود حسسسابی خوش گذروند و البته به خاطر کم حواسی من و مصرف نکردن کرم ضد آفتاب حسابی سوخت و خودش می‌خندید می‌گفت لبو شدم!!!

 

در حال نرمش در پارک!! ماشالله پهلوون!!چشمک

 این دختر کوچولو اسمش مهسا بود و اونجا با آویسا دوست شده بود. آویسا بهش می‌گفت مسها!! و وقتی صداش می‌کرد جواب میداد: جونم مسها!!!

عصرش دایی حیدر (داج علی) و خاله لیلا اینا هم بهمون پیوستن و کلی خوش گذروندیم.

کنار پل خواجو یه گروه برنامه اجرا می‌کردند. وقتی برنامه برای بچه ها بود آویسا هم رفت وسط و کلی جو گیر شده بود و بالا پایین می‌پرید!!

فردا عصرش هم رفتیم میدون نقش جهان انقدر شلوغ بود که باورمون نمیشد! امکان نداشت بشه عکسی بگیریم و کسی تو کادرمون نباشه!

ما که اینجا همه اینا زیر سرمونه ولی تابهونه‌ای دست نده نمیریم!! حالا بابا حمید قول داده تو اردیبهشت یه گردش حسابی بریم و کلی عکس خوب بگیریم.

این هم یکی از آقایون فتیله هستش که اونجا دیدیمش و خواهش کردیم باهامون عکس بگیرند.

خلاصه شب هم شام رفتیم خونه دایی حیدر اینا و کلی به خاله لیلا زحمت دادیمقلب و فردا صبحش هم خاله فاطمه و عمو عباس علی رغم اصرارهای ما رفتند. البته آویسا خواب بود و اگه بیدار بود کلی گریه می‌کرد!! وقتی بیدار شد خیلی ناراحت شد. دل شکسته

عمو عباس به آویسا بازی نون بیار کباب ببر رو یاد داد که حالا هم گاهی میاد میگه بیا نون ببر کباب بازی کنیم!

روز ١١ فروردین که تولد ٢٨ ماهگی آویسا بود بردیمش پارک

 

و البته از همین روز دیگه آویسا رو پوشک نکردم و به طرز غیر قابل باوری همکاریش خوب بود تعجبو بدون هیچ دردسری دیگه الان میره دستشویی!! ٢ تا اسباب بازی براش جایزه خریدیم.

روز ١٢ فروردین با خانواده حمید رفتیم گردش و جای شما خالی خیلی خوش گذشت.

این سبا کوشولو مامانش رفت بود کربلا و کلی دمق بود طفلیناراحت

آویسا در حال گره زدن سبزه

روز ١٣ فروردین هم با خانواده من رفتیم گردش که عکس جالبی ندارم که بذارم!زبان

پی نوشت: می‌خواستم چند تا عکس با دوستم بذارم تو ادامه مطلب ولی گویا پرشین بلاگ امکان اینکه فقط روی ادامه مطلب رمز بذاریم نداره پس بی خیال عکس ها شدم!!

 

Love Ya

نیمه اول تعطیلات نوروز 90

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱/۱٤ ساعت ۸:۱۸ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

این پست رو بنا به دلایلی از زبون مامان پاتمه بخونین!Flower

سلام به همه دوستای خوب و مهربونم. سال نو مبارک. باز هم تعطیلات تموم شد و همه رفتیم سراغ روند عادی زندگی!!

سال ١٣٨٩ نو تو آخرین ساعت هاش زهرش رو به کام ما ریخت و رفت!! بعد از ظهر روز ٢٩ اسفند در حالی که می‌خواستم سفره ٧ سین بچینم متوجه شدم علی کوچولو پسر برادرم باز شیطونی کرده و به خودش آسیب رسونده. آخ

از اونجایی که این شیطون بلا همیشه برای خودش و مامان باباش دردسر درست می‌کنه اول زیاد نترسیدم ولی وقتی زنگ زدم به مامانش و اون با صدای لرزون از بیمارستان برام جریان رو گفت انگار دنیا رو سرم خراب شد!

علی پیچ گوشتی رو دور از چشم بقیه برداشته و نمیدونم چی شده که پیچ گوشتی خورده تو چشم بچه!تعجب قرنیه اش پاره شده و اون لحظه که من زنگ زدم مامانش گفت که بچه صبح ۵ ساعت توی اتاق عمل بوده.گریه

چیز زیادی از اون لحظه ها یادم نمیاد به جز شوک و غصه و ناراحتی. گریههمین جور اشک می‌ریختم گریهو آویسا هم طفلکی دورم می‌چرخید هی می‌گفت مامان مگه من چیکار کردم که گریه می‌کنی؟؟ و وقتی میدید آروم نمیشم اومد رو پامن نشست و گفت: تو رو خدا، دیگه قول میدم شیطونی نکنم!

چشمای آویسا رو می‌بوسیدم و گریه می‌کردم!گریه

خلاصه سال تحویل امسال تو کل زندگیم بد ترین سال تحویلمون بود و من تنها دعام سلامت کامل چشم علی بود.ناراحت

دکتر ها گفتن تا چند ماه آینده نمیشه گفت آیا بیناییش برمیگرده یا نه.

تو رو خدا براش دعا کنید.افسوس علی کوچولومون همش ٢ سال و نیمشه!ناراحت

بعد از این شروع بد نیمه اول تعطیلات ما به مهمونی رفتن و دید و بازدید گذشت. توی مهمونی ها همه فامیل نگران علی بودن و تا ما رو میدیدن جویای حالش میشدن. هر چند از مهربونیشون بود و واقعا از همه ممنونم ولی این باعث شده بود که تلخی این اتفاق یک لحظه هم از یادم نره.ناراحت

خوب بریم سراغ آویسا و عکس هاش توی نیمه اول تعطیلات

آویسا با لباس های عید و هفت سین:قلب

آویسا و اون یکی لباس عید!! به همرا عیدی مامان پاتمه. وقتی بابا حمید بهش عیدی پول داد نمیگرفت!! تعجبمی‌گفت این پوله!! عیدی بده!خنده

آویسا خونه مامان جون شیرینماچ

خونه دایی حسینقلب

بعد از اینکه از خونه عموی آویسا اومدیم بیرون متوجه این شکوفه ها پشت خونشون شدیمقلب و حیفمون اومد عکس نگیریماز خود راضی

آویسا و بابا حمیدقلب

آویسا و مامان پاتمهنیشخند

آویسا و زهرا قلبدختر دایی مرتضی خونه مامان جون شیرین

آویسا و هادی قلب پسر دایی حمید خونه مامان جون شیرین

 آویسا و سبا قلبنوه عمه مهری خونه ما

 آویسا و شادی قلبنوه عمه زهرا خونه شادی اینا

اینم هامان خوشگلمون ماچ(به هاتف در پس زمینه تصویر دقت کنید! تقریبا تمام تعطیلات ما اونو اینجوری میدیدیم!!!چشمک)

 

 

 

 

 

خوب فعلا خدا حافظ. زود میام و جریانات نیمه دوم رو تعریف می‌کنمماچ