Lilypie Fourth Birthday tickersآویسا کوچولو

آویسا کوچولو

خاطرات بیات شده!!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/٢۳ ساعت ٦:٥٥ ‎ب.ظ توسط مامان پاتمه

سلااااااااااااااااااااااااام

وای چقدر سخته انقدر از وبلاگ و دوستای گلمون دور باشیم!نگران انقدره دلمون برای همه شما تنگ شده که نگو.قلب

حال ما خدا رو شکر خوبه و هممون سلامت هستیم. از خود راضیفقط این مدت یه مقدار به دلیل وضعیت جسمانی مامان نمیومدیم نت و یه اتفاق بد هم افتاد. ناراحتاونم اینکه عموی مهربون بابایی فوت کردند.ناراحت به بابای گلم تسلیت میگیم. متاسفانه من و عموی بابایی عکس با هم نداریم که اینجا بذاریم ولی از همه شما میخوایم برای شادی روحشون دعا کنید.لبخند

 

و اما ما هر چقدر صبر کردیم تو شهر ما برف نیومد که نیومد آخ هر بار که من توی تلوزیون برف میدیدم با امیدواری میگفتم انشاالله اینجا هم برف میاد یا دستای کوچولوم رو میگرفتم بالا و میگفتم خدایا اینجا هم برف بیاد! ولی برف نیومد که نیومد!! دل شکستهاین شد که یک روز ما رفتیم پیش برف ها و یک روز سردددد ولی شاد برای من ایجاد شد. حسابی برف بازی کردمقلب (البته فقط با بابایی و مامان اصلا توی برف نیومد!زبان)

اینم عکس های روز برفی از خود راضی(با تشکر از دایی حیدر جون. مامان با بی حواسی دوربین رو بدون شارژ آورده بود و دایی جونقلب لطف کرد و از من عکسهای خوشگل گرفت)

 

 

 

این عکس پایین  رو مامان گرفته ازم!زبان

لپ هام دقیقا مثل هلو سرخ شده بود و دندونای هر بیننده ای برای گاز گازی کردن من تحریک میشدنیشخند

اینم عکس اولین اثر هنری من با خمیر! خجالتخودم میگم آدم برفیه!! زبانشمام بگین آره آدم برفیه!ساکت

راستی حال مامان و نی نی خوبه. قلبما هنوز نمیدونیم نی نی دختره یا پسر. من همچنان اسم دخترونه انتخاب میکنم.خیال باطل دیگه نمیگم اسمش نکیساست! اسم جدید که برای نی نی انتخاب کردم نفس هستش.قلب(اسم های قشنگی انتخاب میکنم ها نه؟چشمک)

اول که همش اصرار داشتم نی نی باید دختر بشه ولی مامان خیلی باهام صحبت کرد و چند تا کتاب برام خوند تا راضی شدم و میگم اگه پسر بشه هم دوستش دارم فرشتهولی باید همه وسایلش رو آبی بخریم!از خود راضی

 

انشالا که دیگه غیبتمون انقدر طولانی نشه. فعلا خداحافظماچ

تولد نوزاد جدید

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱۱/۱ ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ توسط مامان پاتمه

سلام

گفته بودم که دایی حسین جونم و مهرناز خانم منتظر اومدن یه نی نی ناز هستند.از خود راضی

روز 24 دیماه اون نی نی خوشگل به دنیا اومد. یه آقا پسر خیلی نازنازی به اسم آرسام. وای که چقدر من ذوق کردم و هر روز از مامان سراغشو میگیرمقلب

دیروز به اتفاق بقیه دایی ها و خاله و مامان جون اینا همه رفتیم خونه دایی حسین.

اینم عکس من و آرسام فسقلیقلب

اینم آرسام کوچولوی اخموی ماماچ

 

 

تولد این گل کوچولو رو به دایی حسین و مهرناز خانم خیلی تبریک میگیم و میدونیم که حضورش زندگیشون رو صد برابر زیباتر میکنه. انشالا که همیشه سالم و سرحال باشه.ماچ

قلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلبقلب

خوب بریم سراغ آویسا! عینک

چند روز پیش مامان در پی خوندن وبلاگ چند تا از دوستان به این نتیجه رسید که مدتیه کمتر به فکر منه! افسوسکمتر باهام بازی میکنه و چیزی بهم یاد میده خلاصه خیلی احساس گناه کرد ناراحتو سریع رفت رنگ انگشتی هامو پیدا کرد آورد و دست به کار شد! منم اول خیلی ذوق کردم ولی از اینکه مامان هی رنگ ها رو به دستام میمالید بدم میومد مواظب بودم یه ذره رنگ به لباسم نرسه! نگراناز مامان اصرار که عزیزم اشکال نداره دست و لباست رنگی بشه!! و از من انکار!!منتظر

خلاصه وقتی مامان دید من اصلا به رنگ انگشتی حال نمیکنم با بابایی مشورت کرد و برام آبرنگ خریدند اینجوری خیلی بهتره و من از نقاشی با قلم مو خیلی خوشم میاد. قلبالبته بیشتر دوست دارم مامان کنارم بشینه و خودش برام نقاشی بکشه!خیال باطل

طی تلاشهای مامان من بالاخره به برنامه کودک تلوزیون علاقه مند شدم! تشویققبلا حاضر نبودم نیم نگاهی به خاله شادونه بندازم و میگفتم اصلا ازش خوشم نمیاد نیشخندهمش دوست داشتم کارتون ببینم و مخصوصا روم به دیفال!!! نیشخنداز کارتون های ماهواره خوشم میومد! نیشخند( نچ نچ نچ نچ به این میگن تهاجم فرهنگی!!!چشمک) خلاصه مامان الان تونسته این عادت رو از سر من بندازه و منو به خاله شادونه و خاله سارا علاقه مند کرده. تشویقالبته برای این کار یه مدت مجبور بود خودش هم با من بشینه و نگاه کنه. بگذریم که فکر میکنه خداییش برنامه ها خیلی لوس هستند نگرانولی اعتقاد داره این جوری اگه سودی نداره انشالا ضرر هم نداره!اوه

و البته هنوز هم یکی از علاقه مندی های من برنامه های حیات وحش هستش و در راستای کفری کردن مامان!! شیطانعلاقه شدیدی به برنامه دکتر مایک دارم!!! تعجبکه مامان معتقده چندش آورترین برنامه ایه که تا حالا دیده!نیشخند

 

راستی یه چیز دیگه، این روزا حتما هر روز جلوی مامان میشینم و میگم میخوام با نکیسا حرف بزنم!خیال باطل آخه مامان بهم گفته اون صدامو میشنوه. انقدر با عشق باهاش حرف میزنم که نگوووو.قلب دارم برای اومدنش لحظه شماری میکنم.خیال باطل

 

ببخشید اگه این روزا مامان خیلی کم میاد نت و به شما کمتر سر میزنه! آخه این اواخر تا میشینه جلوی کامپیوتر سرش درد میگیرهآخ و خلاصه فعلا تو ترکه!! ناراحتالبته خیلی براش سخته!افسوس